#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_514


گفتم:

ـ بریم کنار دریا.

بازویم را گرفت و مرا به سمت عقب کشید. با برخورد به سینه اش، متوقف شدم. دستانش را محکم به دورم حلقه کرد. سرم را چندین و چند بار بوسید.

ـ اگه بدونی چقدر این چند روزه بهم سخت گذشته.

ـ نمی خواستم ناراحت بشی.

کمی حلقه ی دستانش را شل تر کرد. کمی عقب تر رفتم. بوسه ی کوتاهی روی لب هایم نشاند.

گفتم:

ـ من قرار نبود به کسی چنین حسی داشته باشم.

لبخند زد.

ادامه دادم:

ـ از داشتن این حس خوش حالم، از این که این جام، کنار تو، خیلی خوش حالم.

با صدا خندید و گفت:

ـ با این حرف هات بیچاره تر میشم. بیا بریم که خیلی خرابتم.

دستش را به دور شانه ام حلقه کرد و به راه افتادیم. مقابل دریا ایستادیم. صاف و آرام و آبی بود.

گفت:

ـ یادته اولین باری که دریا رو دیدی چی گفتی؟

البته که یادم بود.

گفتم:

ـ اصلا شبیه چیزی نیست که فکر می کردم.

romangram.com | @romangram_com