#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_513
ـ نخیر شما قراره بخوابی. دقیقا کجا باید بریم؟
ـ برو سمت تنکابن، از مُتل قو که رد شدی، بیدارم کن.
بسته ی شکلات را باز کردم. شکلات سیاه رنگ را به تکه های کوچک تقسیم کردم. تکه ی کوچکی را به دهان گذاشتم و بسته را روی پایم قرار دادم. نگاهش کردم. سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و با لبخند نگاهم می کرد. لبخند زدم و اتومبیل را روشن کردم. به راه افتادیم.
جاده ی قشنگی بود. وقتی در اتومبیل بودم و سر گیجه های همراهی با کسی آزارم نمی داد، حس بهتری داشتم. با دقت و توجه به جاده، به مغازه های شلوغ و اتومبیل هایی که از آن ها سبقت می گرفتم، نگاه می کردم. گاهی هم سرم را برای لحظه ای کوتاه به سمت علی رضا برمی گرداندم. خواب بود. دلم می خواست صورتش را لمس کنم و انگشت اشاره ام را آرام روی لب پایینش بکشم.
ساعت شش و بیست و هفت دقیقه بود که از مُتل قو رد شدیم. سرم را برگرداندم. چشمانش هنوز بسته بودند. به جاده خیره شدم، اما آرام دست راستم را روی پایش گذاشتم و دستم را روی پایش کشیدم.
صدایش را شنیدم که گفت:
ـ می خوای بیچارم کنی سارا؟
لبخند زدم و سرم را برای لحظه ای کوتاه به سمتش برگرداندم. چهره اش کاملا جدی بود. دستم را میان دستانش گرفت.
گفتم:
ـ از مُتل قو رد شدیم.
بوسه ای روی دستم نشاند و گفت:
ـ ده دقیقه ی دیگه می رسیم. بزن کنار خودم می شینم.
ـ نه کم مونده. علی رضا؟
ـ جانم؟
از وانت آبی رنگی که چهار گوسفند قهوه ای و سیاه رنگ را حمل می کرد، سبقت گرفتم و گفتم:
ـ تا کی این جا می مونیم؟
ـ تا هر وقت تو بخوای.
سرم را تکان دادم. من دوست داشتم شصت و دو روز را این جا، تنها، در کنار او بمانم. بهتر از هر کسی می دانستم که این خواسته ی امکان پذیری نیست. حامد و کیانا دیر یا زود متوجه می شدند که سفرم را کنسل کردم. علی رضا نمی توانست دو ماه مطبش را رها کند و این جا کنار من بماند. "تا هر وقت تو بخوای." این دقیقا جوابی بود که دوست داشتم بشنوم، حتی اگر غیر ممکن و احمقانه به نظر می آمد.
از اتومبیل پیاده شدم و به ویلا خیره شدم. تک تک لحظه هایی که در این ویلا به سر برده بودم را به یاد آوردم. سایه ای از ساختمان ویلا که به سمتش می رفتیم و آن بوی عجیب. بوی نم خاک بود و چیزی شور و خاص.
romangram.com | @romangram_com