#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_512
I feel glad when you're glad
(شصت و نه)
با احساس متوقف شدن اتومبیل، چشمانم را باز کردم. به پهلو دراز کشیده بودم. با لبخند نگاهم می کرد. چشمانش سرخِ سرخ بود. صاف نشستم.
گفت:
ـ من میرم به سر و صورتم آب بزنم. گرسنه که نیستی؟ می خوای چیزی برات بگیرم؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و به بیرون اتومبیل خیره شدم. رستورانی که مقابلش ایستاده بودیم، درهای شیشه ای داشت و هنوز باز بود. به ساعت دیجیتالی اتومبیل خیره شدم. ده دقیقه به چهار صبح بود. سرم را جلوتر بردم و از شیشه ی جلوی اتومبیل، به آسمان خیره شدم و لبخند زدم. از اتومبیل پیاده شدم. دو مرد میانسال، با هم از رستوران خارج شدند. سرم را بالا گرفتم و به آسمان خیره شدم. ستاره ها پیدا بودند.
صدای خنده ی بلند زنی، توجهم را جلب کرد. سرم را به سمت صدا برگرداندم. سمت دیگر اتومبیل، زن را دیدم. مانتوی کوتاه سیاه رنگ به تن داشت، با شلوار جین و شالی آبی رنگ. از مردی که پشت به من ایستاده بود، جدا شد و در سمت مخالف من، رو به دو سوپر مارکتی که سمت چپ رستوران قرار داشتند، می رفت. قامت بلندی داشت. متوجه مرد شدم. داشت نگاهم می کرد. با دیدن نگاهم، لبخند زد و سرش را تکان داد. سرم را برگرداندم و دوباره به آسمان خیره شدم. ستاره ها پیدا بودند.
با برخورد دستی به بازویم، لرزیدم و خود را عقب کشیدم. دو گام فاصله گرفتم و برگشتم. علی رضا با چهره ای متعجب و نمناک نگاهم می کرد. به آرامی دو گام فاصله را طی کردم و کنارش ایستادم. کیسه ای در دست داشت.
کیسه را به سمتم گرفت و گفت:
ـ یه چیزهایی گرفتم که تو راه بخوریم.
با لبخند کیسه را گرفتم و به درونش خیره شدم. پفک، چیپس، بیسکویت، آب معدنی، آب میوه و دو بسته شکلات تلخ. یکی از بسته های شکلات را بیرون آوردم. قصد رفتن داشت که بازویش را گرفتم و به سمت خود کشیدم.
کیسه را به دستش دادم و گفتم:
ـ من رانندگی می کنم، تو خسته ای، بخواب.
ـ نه، خیلی هم خسته نیستم.
انگشت اشاره ام را به سمت صورتش گرفتم و گفتم:
ـ فکر نکن قراره رانندگی کنم، پس حواسم بهت نیست. حق نداری دست به اون شکلات ها بزنی، همش برای خودمه. در ضمن چیپس رو هم با هم می خوریم. پفک خیلی دوست ندارم، می تونی خودت تنهایی بخوریش.
دستم را انداختم و اتومبیل را دور زدم. صدای آرام خنده اش را شنیدم. سوار شدم.
ـ مقصدمون کجاست؟
ـ بهت میگم.
romangram.com | @romangram_com