#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_511
گفتم:
ـ مهرداد خودت ترتیبش رو بده و با رابرت هماهنگش کن. نمی خوام هیچ کس، مطلقا هیچ کس، از این موضوع خبردار بشه. بذار فکر کنن من رفتم.
ـ چرا؟
ـ می خوام تنها باشم. کارهای دفتر رو طبق برنامه ریزی که کردیم پیش ببر. اگر لازم شد باهام تماس بگیر، منتظر ایمیل هات هستم.
ـ سارا خوب فکرهات رو کردی؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:
ـ آره.
ارتباط را قطع کردم. موبایل را درون جیب مانتویم انداختم و به سمت اتومبیل علی رضا راه افتادم. علی رضا صاف ایستاد. لبخند زد و با گام هایی آرام و مطمئن، به سمتم آمد. ایستادم، مقابلم ایستاد. نگاهش را دیدم که به جایی درست پشت سرم خیره شده است. چشمانش صاف ترین آسمان بود. نور داشت، رنگ داشت، ستاره و سیاه چاله و کهکشان داشت. خم شد، دسته ی چمدان را به دست گرفت و بعد در همان حالت، سرش را به سمتم برگرداند. نگاهش به روی لب هایم ثابت مانده بود. هنوز لبخند می زد. لبخندی قشنگ تر از تمام لبخندهایی که بر روی لب هایش دیده بودم. خیلی آرام، آرام و نرم سرش را جلو آورد و لبانم را بوسید. بوسه ی کوتاهی بود، اما لذت بخش ترین بوسه ای بود که در تمام عمرم تجربه اش کرده بودم. بازویم را گرفت و با هم به سمت اتومبیل به راه افتادیم.
چمدان را در صندوق عقب جای داد و در را برایم باز کرد. سوار شدم، سوار شد. بوی عطر تلخش تمام مشامم را پر کرد. به سمتم چرخید. بازویم را گرفت و سخت به سمت خود کشید. سرم را روی سینه اش قرار داد و مرا محکم به خود فشرد.
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ نمی دونم چطوری بگم از این که کنارمی چقدر خوش حالم.
سرم را بوسید و آرام رهایم کرد. اتومبیل را روشن کرد و به راه افتادیم. دستم را دراز کردم و صدای پخش را زیاد کردم. آهنگ زیبایی بود.
You know I can't smile without you
I can't smile without you
I can't laugh and I can't sing
I'm finding it hard to do anything
You see I feel sad when you're sad
romangram.com | @romangram_com