#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_510


ـ سارا چیزی شده؟ مشکلی پیش اومده؟

ـ نه. مهرداد می خوام یه چیزی رو برام چک کنی.

ـ تو الان کجایی؟

اخم کردم و گفتم:

ـ می خوام تا دو دقیقه ی دیگه جوابم رو بدی. چک کن ببین می تونی شصت و چهار روز دیگه برام بلیت جور کنی که بتونم برم آمریکا یا ... اصلا مستقیم با رابرت صحبت کن ببین می تونه ترتیبی بده که با یه هواپیمای خصوصی برم؟

با مکث کوتاهی گفت:

ـ سارا چی کار داری می کنی؟

ـ می خوام سفرم را دو ماه عقب بندازم.

گفت:

ـ به خاطر علی رضاست، درسته؟

دست به سینه به در ماشین تکیه داده بود و نگاهم می کرد.

محکم گفتم:

ـ آره. مهرداد دو دقیقه ی دیگه من جواب می خوام، عجله کن.

ـ تو دیوونه شدی. به خاطر کسی که ...

گوشی را قطع کردم. دسته ی چمدان فشار دادم. من داشتم کار درستی انجام می دادم؟ شک داشتم. این یک انتخاب میان آسمان و علی رضا نبود. من مجبور نبودم بین دو حس قوی و تاثیرگذار زندگی ام، یکی را انتخاب کنم، من می توانستم با هر دوی این احساسات کنار بیایم. می توانستم هم آسمانم را داشته باشم و هم زمینی باشم. اگر امروز صبح در آن کاروان سرا، در میان ملافه های صورتی رنگ، تجربه ی هم آغوشی، تجربه ی یک رابطه را با علی رضا به دست نمی آوردم، بدون هیچ تردیدی می رفتم. حسم به علی رضا قبل از آن هم آغوشی هم، عمیق و متفاوت و ناب بود، اما بعد از آن خاص شد، عمیق تر شد، خواستنی تر شد. من می خواستم بارها و بارها آن حس لذت عمیق را تجربه کنم. مگر نه این که حسم به آسمان هم دقیقا همین طور به وجود آمد؟ در آغوش محمدرضا روی پشت بام به آسمان خیره شدم و او برایم از ستاره ها و سیاره ها گفت و من باز هم می خواستم بدانم. باز هم می خواستم لذت دانستن در مورد آن نقاط نورانی و چشمک زن را تجربه کنم. من علی رضا را می خواستم، من ستاره هایم را هم می خواستم.

با لرزش موبایل در دستم، به خودم آمدم. مهرداد بود.

گفت:

ـ رابرت گفت می تونه برای شصت و دو روز دیگه یه پرواز خصوصی رو برات ترتیب بده، فقط ممکنه یه همسفر هم داشته باشی.

نفسم را با صدا بیرون دادم و چشمانم را بستم.

romangram.com | @romangram_com