#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_509


ـ تو این رو نمی خوای؟ دوست داری برم؟

ـ نه، من می خوام تا آخر دنیا تو رو پیش خودم نگه دارم، فقط یه چیزی من رو خیلی می ترسونه.

با گام های آرام به سمت اتومبیلش به راه افتادم.

پرسیدم:

ـ چی؟

با مکث طولانی گفت:

ـ تو عاشق ستاره هایی، عاشق آسمون، کدوم حرفم باعث شد از رفتن پشیمون بشی؟

گفتم:

ـ گفتی آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم. حرفت درست بود، می تونم سفرم را شصت و پنج روز عقب بندازم.

ـ می ترسم به خاطر از دست دادن این شصت و پنج روز، از من ناراحت و دلگیر بشی. من می دونم این سفر چقدر برات مهمه.

ایستادم. البته که این سفر برای من مهم بود. من تنها به خاطر ستاره هایم می رفتم، برای نزدیکی بیشتر به آن ها، برای دیدنشان از میان تلسکوپ های فوق العاده قوی و لمس این نزدیکی. نفسم را درون سینه حبس کردم. حسی که به آسمانم، به ستاره هایم داشتم، شبیه هیچ حس دیگری نبود. یک حس ناب و خاص، حسی که بخشی از وجودم بود، اما چیز دیگری هم بود، چیزی که تازه آن را در وجودم کشف کرده بودم. حس خواستن، حسی که شبیه هیچ حس دیگری نبود، حسی که حتی شبیه احساسم به آسمان هم نبود. من علی رضا را دوست داشتم. او علی رضا بود، علی رضا.

نیم قدم به عقب برداشتم و گفتم:

ـ آژانس می گیرم و میرم خونه.

خیلی سریع گفت:

ـ صبر کن، سارا برام خیلی عزیزی، شاید بیشتر از چیزی که حتی بتونی تصورش رو بکنی. در مورد تو، یه زمانی خیلی خودخواه بودم و اعتراف می کنم یه مدت کوتاهی به احساسی که نسبت به ستاره ها و آسمون داشتی، حسادت می کردم، چون ... هنوز وقت داری، فکر کن. نمی خوام به خاطر من و حرفی که بهت زدم، بعدها از من دلگیر بشی و بگی من مقصر بودم که سفرت رو کنسل کردی.

دوباره نیم قدم به عقب برداشتم. من تصمیمم را گرفته بودم. می دانستم این سفر، با دوری از علی رضا، وقتی این قدر مشتاقش بودم، چقدر می تواند برایم سخت و عذاب آور شود.

آرام گفتم:

ـ چند دقیقه به من وقت بده.

گوشی را قطع کردم. به آرامی از اتومبیل پیاده شد، اما همان جا کنار در ایستاد. سریع شماره ی مهرداد را گرفتم. سرم را برگرداندم. مرد کوتاه قد با بی صبری به ساعت مچی اش اشاره کرد. بی توجه به او، دوباره سرم را برگرداندم و به علی رضا خیره شدم.

romangram.com | @romangram_com