#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_508
ـ جونم؟
ـ عاشقتم.
بلند می خندید. با تاخیر بیست و هفت روزه ای که در برنامه ی همایش پیش آمده بود، خیلی چیزها تغییر می کرد. اگر کمی در برنامه ی سفرم تغییراتی ایجاد می کردم، چه اتفاقی می افتاد؟ صد و بیست و سه روز تا شروع همایش فرصت داشتم. اگر فقط شصت و پنج روز در سفرم تغییر ایجاد می کردم، چه چیزی را از دست می دادم؟ سفرم به شیلی و رصد در بهترین زمان سال و چند روز را در ناسا. اگر اول به ناسا می رفتم و بعد چند روزی را هم در شیلی می گذراندم، چه اتفاقی می افتاد؟ آن موقع شصت و پنج روز برای با علی رضا بودن زمان داشتم.
گفت:
ـ همون جا وایسا، تکون نخوریا، من خیلی زود میام، فقط باید یه جایی رو پیدا کنم که بپیچم. ولش کن، دنده عقب می گیرم و میام. سارا، سارا، سارا، آخ اگه بدونی چه حالی دارم! آخ.
ـ چی شد؟
ـ هیچی، چیز مهمی نیست. سارا دیوونتم، می دونستی؟
کجا می رفتم؟ کجا می رفتم وقتی تمام قلبم این جا بود؟ با دقت به مسیری که دو دقیقه ی قبل، اتومبیلش را با نگاهم بدرقه کرده بودم، خیره ماندم.
گفتم:
ـ میگم بریم ازدواج کنیم، باشه؟
ـ کی؟ الان؟
لبخند زدم. اتومبیل آشنایش با سرعت به سمتم می آمد.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ هر وقت تو بخوای.
متوقف شدن اتومبیل، درست چند متر دورتر از من، متعجبم کرد. می توانستم ببینمش. هنوز گوشی موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود و با دقت نگاهم می کرد. چهره ای کاملا جدی داشت.
گفتم:
ـ نمی خوای بیای؟ به همین زودی فراموشم کردی؟
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ چرا نمی خوای بری؟
romangram.com | @romangram_com