#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_507


با دست اشاره ای به در آبی رنگ کرد و گفت:

ـ من یک ساعت پیش منتظرتون بودم، باید عجله کنیم، ده دقیقه بیشتر وقت نداریم.

رو به علی رضا که مشغول قفل کردن اتومبیلش بود کردم و گفتم:

ـ نیا.

به روی چهره ی متعجب و ناباورش، خیلی سریع، اخم عمیقی نشست.

سریع گفتم:

ـ باید بری علی رضا.

صورتش سخت شد. نمی توانستم حتی از آن فاصله ی نه چندان دور، ستاره های چشمانش را ببینم. چرخید و بی هیچ حرفی سوار اتومبیلش شد. اتومبیل را روشن کرد و با سرعت دور شد. "لعنتی، لعنتی، لعنتی".

ـ خانم مجد عجله کنید، خیلی دیر شده.

"آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم و ... این واقعا من رو ناراحت می کنه."

نفسم را با صدا بیرون دادم و موبایلم را از جیب مانتویم بیرون آوردم.

"آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم."

شماره ی "دوستم" را گرفتم. چرا هنوز نامش را به "همدم" تغییر نداده بودم؟ بعد از چهار بوق، گوشی را برداشت. تنها می توانستم صدای نفس های تند و نامنظمش را بشنوم. من شیفته ی این نفس نفس زدن های تندش بودم.

گفتم:

ـ داری میری شمال؟

با تاخیر گفت:

ـ آره.

ـ آژانس بگیرم برم خونه، یا من رو هم با خودت می بری شمال؟

ـ سارا؟!

romangram.com | @romangram_com