#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_506
سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم:
ـ چرا کاری نمی کنی که نرم؟
با مکث طولانی گفت:
ـ تو بگو چی کار کنم؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ نمی دونم، یه چیزی که من رو نگه داره، می ترسم برم و دیگه تو دوستم نداشته باشی.
ـ اگه بهت بگم قبل از این که سوار هواپیما بشی، یادم میره توی زندگیم یه نفر به اسم سارا بوده، که من دوست داشتم، که عاشقش بودم و می خواستم باهاش ازدواج کنم، حاضری بمونی؟
دستم را روی پایش گذاشتم و گفتم:
ـ یه چیزی بگو که حاضر باشم به خاطرش ستاره هام رو نادیده بگیرم.
چقدر زود رسیدیم. برای چند لحظه ی کوتاه، به ساختمان بزرگ و روشنی که به سمتش حرکت می کردیم، خیره شدم. چشمانم را بستم. باز هم سر گیجه. چقدر احمقانه بود که بدون هیچ مشکلی می توانستم رانندگی کنم، اما این طور با نشستن در کنار راننده ی دیگر و نگاه کردن به آدم ها، ساختمان ها و درخت های در حال حرکت، واکنش نشان می دادم و سر گیجه می گرفتم.
ـ اگه اجازه ندم بری، بعدها از دستم ناراحت میشی.
ـ یه بهانه، یه دلیل بیار که بعدها هم ناراحتم نکنه.
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. اتومبیل را متوقف کرد. چشمانم را باز کردم. فضای اطراف نیمه تاریک بود. صاف نشستم و به ساختمان بلند و بزرگی که چند گام دورتر بود، خیره شدم. به جز مردی کوتاه قد، که مقابل دری آبی رنگ ایستاده بود، کس دیگری آن اطراف دیده نمی شد. سرم را برگرداندم و به چهره ی گرفته و بی رنگش خیره شدم. به سمتش متمایل شدم. گونه اش را بوسیدم. نرم بود و بوی خوب و خنکی می داد. دستانش خیلی ناگهانی به دورم حلقه شد و قبل از این که بتوانم تعادل از دست رفته ی بدنم را دوباره به دست بیاورم، لبانم را سخت و محکم بوسید. دستانم را به دور گردنش گره زدم. من نمی خواستم بروم، من می خواستم این جا، در میان این نوازش ها، در میان این آغوش باقی بمانم. چرا داشت اجازه می داد بروم؟
آرام و آهسته در گوشم زمزمه کرد:
ـ آسمون و ستاره هاش، هر کجا که بری، همیشه بالای سرت هستن، اما اگه بری، من نمی تونم همیشه کنارت باشم و ... این واقعا من رو ناراحت می کنه.
به آرامی از او فاصله گرفتم و از اتومبیل پیاده شدم. زمان زیادی نداشتم. باید هر چه زودتر می رفتم. چمدان کوچک سیاه رنگم را روی زمین گذاشت، کیفم را روی شانه ام انداختم و کیف لپ تاپم را از صندلی عقب برداشتم. مردی کوتاه قد به آرامی جلو آمد.
ـ شما باید خانم مجد باشید، درسته؟
دسته ی چمدانم را به دست گرفتم و گفتم:
ـ خودم هستم.
romangram.com | @romangram_com