#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_505


نفسش را با صدا بیرون داد. صاف نشست و اتومبیل را به حرکت در آورد. دلم می خواست حرف بزند تا صدایش را بشنوم، اما از طرفی هم نمی دانستم تحمل شنیدن هیچ کلمه ای را دارم یا نه. انگشت اشاره ام را روی بازویش کشیدم. با لبخند کم رنگی، سرش را برای چند لحظه ی کوتاه، به سمتم برگرداند.

سکوت و سکوت و سکوت. حالا دلم می خواست حرف بزند. چقدر گذشته بود؟ یک ساعت؟ یک ساعت و نیم؟ من در تمام این مدت، به این فکر می کردم که علی رضا را دوست دارم و او هم مرا دوست دارد. از اولین باری که با آن روپوش سفید و لبان خندان دیده بودمش، تا صبحی که در آغوشش تجربه ای شگفت انگیز به دست آورده بودم، همه ی آن لحظه ها را با تمام جزئیات کوچک و بی اهمیت، به خاطر داشتم.

ـ علی رضا، بعد از این که من رفتم، تو من رو فراموش می کنی؟

دست راستش را پشت گردنم انداخت و مرا به سمت خود کشید.

ـ حتی برای یک ثانیه، حتی به اندازه ی یک نفس.

لبخند زدم. می توانستم حرفش را باور کنم. او هیچ وقت به من دروغ نگفته بود، او هیچ وقت سعی نکرده بود چیزی را از من پنهان کند. بوسه ای روی بازویش نشاندم و چشمانم را بستم.

ـ حامد وقتی فهمید قرار نیست به همین زودها از زندگیت برم بیرون، اومد مطب و ... اگه بخوام سادش کنم، می تونم بگم شروع کرد به تهدید کردن من. گفت اگه دستم بهت بخوره یا ناراحتت کنم، قبل از این که تو یه بلایی سرم بیاری، خودش خدمتم می رسه. گفت براش خیلی مهمی، پس تمام این کارهاش دلیلی داره.

وقتی با حامد صحبت می کردم و در آغوشش بودم، صدایمان را شنیده بود یا حامد مستقیما همه چیز را به خودش گفته بود؟

صاف نشستم و گفتم:

ـ براش مهم هستم، خیلی چیزها در مورد من می دونه، اما باز هم سعی می کنه همه چیز رو از من پنهون کنه. بیشترین چیزی که باعث ناراحتیم میشه، همینه.

ـ و ... و در مورد مادر و خواهرت چی بیشتر از همه ناراحتت می کنه؟

چرا؟ چرا وقتی که تمام تلاشم برای فراموش کردن، برای دور کردن آن ها از نقطه ی شروع ذهنم به نتیجه رسیده بود، باید این سوال را می پرسید؟ من سعی داشتم خوب باشم، سعی داشتم آرام باشم، اما همیشه، همیشه چیزی بود که این آرامش را خراب کند. یک بار دیدن او و بار دیگر سوال علی رضا.

نفسم را درون سینه حبس کردم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم.

ـ همین نسبتی که با من دارن آزار دهنده ترین چیزه.

ـ و اون وقت چرا؟

ـ بهت قول دادم یه روزی همه چیز رو برات تعریف کنم، اما می دونم که اون روز امشب نیست.





انگشتانش را احساس کردم که به دور مچ دستم حلقه شد. گرمای دستش چقدر خوب بود. من دیوانه بودم که می خواستم از این گرما، از این حس خوب، از این زمینی بودن فاصله بگیرم. بیشتر از هر وقت دیگری این زمینی بودن را می خواستم. با برخورد لبانش به روی انگشتانم، چشمانم را باز کردم.

romangram.com | @romangram_com