#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_504
ـ خوابم نمیاد.
بیشتر به سمتم چرخید و گفت:
ـ پس چرا قیافت این طوری شده؟
ـ چطوری؟
دستش را دراز کرد و به آرامی نوک انگشتش را روی گونه ام کشید.
ـ چشمات ریز شده و خیلی خسته به نظر می رسی، رنگت هم خیلی پریده. سارا من نگرانتم.
حالم خوب نبود. لبخند زدم. دستش را گرفتم و به انگشتانش خیره شدم. انگشتان کشیده ای داشت و پوست دستش نرم بود. با دیدن خال کم رنگ کف دستش، لبخندم عمیق تر شد. روی برجستگی دستش، درست چند سانتی متر پایین تر از انگشت اشاره اش جای داشت. چطور تا به حال متوجهش نشده بودم؟ انگشت اشاره ام را روی کف دستش کشیدم و جمع شدن انگشتانش را دیدم. من هم درست مثل او به کف دستم حساس بودم.
گفتم:
ـ نگران نباش، دارم تمام تلاشم رو می کنم که خوب باشم.
ـ هنوز هم درد داری؟ قرص نخوردی؟
سرم را اول به علامت منفی و بعد به علامت مثبت تکان دادم. دستش را درست جلوی صورتم گذاشتم. کف دستش روی لب هایم قرار گرفت. من داشتم کجا می رفتم؟
ـ سارا خواهش می کنم این طوری نباش.
دستش را پایین آورد و زیر چانه ام زد. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. نور و رنگ چشمانش کمتر از چند ساعت قبل بود. من تنها ستاره های چشمان او را می خواستم.
به زحمت لبخندی بر لب آوردم و گفتم:
ـ من فقط نیاز به زمان دارم، خودم خوب میشم.
ـ وقتی این طوری حالت بده، چطوری می تونم اجازه بدم از من دور بشی؟
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. کاش قاطعانه می گفت نرو و من ... من نمی رفتم؟ البته که می رفتم. هیچ کس نمی توانست برای من و زندگی ام تصمیم بگیرد. همیشه من بودم که بایدها و نبایدهای زندگی خودم را تعیین می کردم. اگر قاطعانه می گفت نرو، سرش داد می زدم و می خواستم در زندگی من دخالت نکند، که این زندگی خودم است، که چطور می توانم ستاره هایم را نادیده بگیرم و در کنار یک آدم بمانم؟ آدم؛ که من از تمام آدم ها بدم می آید، که من دیوانه شده بودم. نمی دانستم حسی که به او دارم عشق است یا نه، اما من با تک تک سلول های بدنم می خواستم در کنارش باقی بمانم. من شیفته ی این آدم بودم. دوست داشتم مجبورم کند بمانم، حرفی بزند، کاری کند که نروم، که بمانم و کنارش باشم، که باز هم یک رابطه را تجربه کنم. من نوازش می خواستم. نوازش های سر انگشتان داغش را روی گونه ام احساس می کردم، اما این کافی نبود. من باز هم نوازش می خواستم. دلم می خواست مرا ببوسد و محکم در آغوشم بگیرد، اما مگر نه این که من سارا بودم؟ سارا مجد، دختر استاد محمدرضا مجد. من بیشتر از دو ماه برای تک تک لحظه های این سفر برنامه ریزی کرده بودم.
چشمانم را باز کردم، لبخند زدم و گفتم:
ـ بریم، دیر میشه.
romangram.com | @romangram_com