#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_503
ـ فرصت نکردم با مهدیس حرف بزنم، به مهرداد بگو ازش خداحافظی کنه و ... دلم برای دفتر تنگ میشه، دلم برای همتون تنگ میشه.
متوقف شدن حرکت نوازشگرانه ی دستان علی رضا را برای چند لحظه ی کوتاه احساس کردم. با قطع کردن تماس حامد، خیلی سریع لبان علی رضا روی لبانم جای گرفت. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم و بی صدا اشک ریختم. نمی توانستم، نمی توانستم.
نیم ساعت بعد، مقابل در ایستاده بودم و علی رضا چمدان را داخل آسانسور قرار داد.
کیانا گفت:
ـ مطمئنی نمی خوای ما هم همراهت بیایم؟
به چشمان خیس از اشکش خیره شدم. من برایش خواهر بودم، من برایش خانواده اش بودم. خواهرم نبود، خانواده ام نبود، ولی برایم عزیز بود.
بی اجازه دستم را روی شکمش گذاشتم و گفتم:
ـ اسمش را چی می خوای بذاری؟
وحید به کیانا نزدیک تر شد و گفت:
ـ ساغر.
ساغر؛ اسم زیبایی بود. سرم را تکان دادم.
ـ عکسش رو برام میل کن. من رفتم.
نمی خواستم گریه کنم. وارد آسانسور شدم. دیدم که اشک های کیانا روی گونه اش ریخت و چهره ی وحید در هم رفت. کیفم را به دست راستم دادم. علی رضا دکمه ی آسانسور را زد.
گفتم:
ـ وحید مواظبشون باش.
درهای آسانسور بسته شد. چرخیدم. سرم را روی سینه ی علی رضا گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. نمی خواستم گریه کنم. دل تنگشان می شدم.
قبل از روشن کرد اتومبیل گفت:
ـ یک ساعت و نیم تا فرودگاه راه داریم، بهتره بخوابی. اجازه بده صندلیت رو درست کنم.
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com