#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_502


ـ مهم نیست، نمی خوام بدونم. وقتی حکم نهایی دادگاه مشخص شد، بهم زنگ بزن. نمی خوام قبلش صدات رو بشنوم. اگه موضوع مهمی پیش اومد، به مهرداد بگو بهم زنگ بزنه. حامد اون ها رو از من و زندگیم دور کن.

ـ اشتباه می کنی سارا.

بوسه های علی رضا روی گردنم نفسگیر بود. داشتم گریه می کردم. دلیلش را نمی دانستم. فقط دلم می خواست گریه کنم و گریه می کردم.

گفتم:

ـ نه اشتباه نمی کنم. نمی خوامشون، هیچ کدومشون رو. فقط اون ها رو از زندگی من دور کن. نمی خوام ببینمشون، نمی خوام حتی اسمشون رو بشنوم. باشه حامد؟

با فشار دستان و بدن علی رضا، چند گام به عقب برداشتم. بعد از برخورد با تخت، متوقف شدم.

حامد آرام گفت:

ـ باشه.

روی تخت نشستم. با فشار دست علی رضا دراز کشیدم.

حامد گفت:

ـ من تمام تلاشم رو کردم تا تو زندگی آروم و راحتی داشته باشی، چون خیلی برام عزیزی، چون دوست دارم.

چشمانم را بستم. سنگینی بدن علی رضا حس خوبی بود. کاش باز هم برای با او بودن فرصت داشتم. دلم می خواست باز هم تجربه ی صبح را تکرار کنم.

حامد ادامه داد:

ـ اگه سعی کردم ساره و لیلی رو بهت نزدیک کنم، فقط به خاطر خودت بوده. نمی خوام تنها باشی.

من تنها نبودم. با وجود علی رضا چطور می توانستم تنها باشم؟ با نوازش ها و بوسه های بی امان علی رضا، به نفس نفس افتاده بودم. دست آزادم را به دور گردنش حلقه و او را به خود نزدیک تر کردم.

گفت:

ـ برو، نمی خوام دیر برسی. به علی رضا بگو اگه کوچک ترین مشکلی پیش اومد، باهام تماس بگیره.

درد خفیف و لذت بخشی با گاز علی رضا در تمام وجودم پیچید. چشمانم را باز کردم و لبخند زدم. موهایش را نوازش کردم.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com