#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_501


ـ حامد هر اتفاقی افتاد بهم زنگ بزن.

گفت:

ـ نگران دفتر نباش، خودمون از پسش بر میایم. تو فقط سعی کن از این سفر لذت ببری و مواظب خودت باشی.

ـ توی فرودگاه که به مشکلی بر نمی خورم؟

ـ نه خیالت راحت باشه، همه چیز رو هماهنگ کردم. به علی رضا گفتم کجا پیادت کنه. یکی به اسم جعفری میاد دنبالت، خودش همه ی کارها رو انجام میده. قبل از همه سوار هواپیما میشی و قراره آخرین نفر پیاده بشی. اون طرف که جیمز میاد دنبالت؟

علی رضا به آرامی جلو آمد و مچ دستم را گرفت.

گفتم:

ـ آره باهاش حرف زدم. پروفسور ویلسون هم هست.

ـ خیلی عالیه.

به دنبال علی رضا وارد اتاق خوابم شدم.

حامد گفت:

ـ ساره زنگ زده بود و می خواست بدونه پروازت چه ساعتیه.

علی رضا به آرامی در را بست و به سمتم آمد. "لعنتی". ساره؛ هیچ تمایلی به دیدنش نداشتم. علی رضا؛ در آغوشش فرو رفتم. به نرمی کمرم را نوازش کرد و سرم را بوسید.

گفتم:

ـ هیچ وقت نمی بخشمت، چون خیلی چیزها را ازم مخفی کردی.

سر علی رضا در میان گردنم فرو رفت.

سرم را به سمت مخالف متمایل کردم و ادامه دادم:

ـ تو می دونستی نظرم چیه و اجازه دادی وارد زندگیم بشن. من هیچ کدومشون رو نمی خوام.

ـ داری سخت می گیری سارا. تو حتی نمی دونی چرا برگشتن.

romangram.com | @romangram_com