#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_500


ـ داد نزد سارا جان. فکر می کردیم شایعه ست، ولی امروز به صورت رسمی توی سایت مطرحش کردن.

"لعنتی". گوشی را قطع کردم. تمام برنامه ریزی هایم به هم ریخته بود. دوباره مشغول گرفتن شماره شدم. چرخیدم و قبل از این که جیمز گوشی را بردارد، متوجه علی رضا شدم. میان حال ایستاده بود و با دقت نگاهم می کرد.

ـ خانم مجد؟





صدای آشنای جیمز بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. دلم می خواست علی رضا را در آغوش بگیرم. به انگلیسی مشغول صحبت با او شدم.

ـ سلام جیمز. می خواستم مطمئن بشم همه چیز طبق برنامه پیش میره.

ـ البته، نگران نباشید، وقتی برسید من خودم میاد دنبالتون.

ـ می خوام مستقیم برم پژوهشکده.

می خواستم سرم را روی سینه اش بگذارم و به صدای تپش تند قلبش گوش بدهم.

ـ بله خانم. پروفسور ویلسون هم توی پژوهشکده خواهند بود.

ـ خوبه، بهشون بگو قراره شگفت زده اش کنم.

بوسه اش را می خواستم. گوشی را روی اپن گذاشتم و به سمتش رفتم. دستانم را به دور کمرش حلقه کردم. چشمانم را بستم. حضور کیانا اهمیتی داشت؟ نه.

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. خوردن یک شام مختصر با حضور کیانا و وحید، بستن چمدان و مرتب کردن کیف و برداشتن مدارکم و در نهایت آماده شدنم برای رفتن.

ساعت یازده و ده دقیقه بود. مانتویم را پوشیدم و بی توجه به حس خفگی که در این سه ساعت آزارم می داد، شماره ی مهرداد را گرفتم. آخرین سفارش ها را در مورد دفتر به او کردم. شالم را روی سرم انداختم و شماره ی حامد را گرفتم. وحید و علی رضا آهسته و آرام گوشه ای ایستاده بودند و حرف می زدند.

ـ سارا؟

ـ حامد من دارم میرم.

با مکث کوتاهی گفت:

ـ امیدوارم سفر خوبی داشته باشی. چند ساعت قبل علی رضا زنگ زد و گفت خودش تو رو می بره فرودگاه، نمی خواستم دور و ورت خیلی شلوغ باشه، به خاطر همین نیومدم.

romangram.com | @romangram_com