#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_498
بسته را از دستش گرفتم. این قرص هیچ شباهتی به کپسول قرمزی که علی رضا برایم خریده بود نداشت.
از جا بلند شد، مقابلم ایستاد و با لبخند گفت:
ـ واقعا لازم نیست نگران چیزی باشی.
ـ چیزی که در مورد بچه گفتی واقعا امکانش هست؟
چهره ی متفکری به خودش گرفت و گفت:
ـ آره، ولی خب ... برات یه قرص میارم. از دست این دکتر، خودش باید حواسش به این چیزها باشه. اگه احیانا توی عادت ماهانت تغییری دیدی، بهم خبر بده.
ـ باشه.
با لبخند پهنی گفت:
ـ با شناختی که از تو داشتم، فکر نمی کردم هیچ وقت چنین چیزی رو تجربه کنی! به نظرت چطور ...
سرش را به دو طرف تکان داد. کلامش را نیمه کاره رها کرد و با همان لبخند پهن، از آشپزخانه و بعد خانه خارج شد. آب به جوش آمده بود. به خودم قول دادم چند دقیقه به هیچ چیز فکر نخواهم کرد. آب جوش را داخل لیوان ریختم. و البته که علی رضا جزو این هیچ چیزها نبود. در عرض زمان آماده کردن نسکافه و رفتن تا حمام، تمام آن نیم ساعت متفاوت و هیجان انگیز را با تک تک جزئیاتش، در ذهنم مرور کردم. احساس کردم تمام وجودم درست به اندازه ی همان لحظه ها داغ شد. به لرزه افتادم. شبیه هیچ چیز نبود؛ نه خود این رابطه و نه لذتی که از آن تجربه کرده بودم.
لبه ی وان نشستم و آب داغ را باز کردم. جرعه جرعه نسکافه ام را می نوشیدم و حرکت نرم بدن علی رضا را به یاد می آوردم. بوسه ها و نوازش هایش هم متفاوت تر از همیشه بود. خشن بود و محکم. دستم را درون آب فرو کردم. همراهی کردن با علی رضا سخت بود. نمی توانستم هیچ کدام از حرکاتش را پیش بینی کنم. نه زمان بوسه هایش ریتم منظم و یک نواختی داشت و نه کلماتی که برای توصیف و تمجید و اظهار علاقه اش بر زبان می آورد، به هیچ کلام دیگری که از او شنیده بودم، شبیه بود.
شیر آب را بستم. لیوان نسکافه ام را روی لبه ی وان گذاشتم و به آرامی لباس هایم را از تن خارج کردم. سعی می کردم آرام این کار را انجام بدهم، اما تلاشم برای شبیه شدن حرکاتم به حرکات علی رضا، احمقانه به نظر می رسید. با برخورد دستم، لیوان نسکافه درون آب افتاد و نرم کف وان نشست. برای دو دقیقه به رنگ نسکافه که آرام آرام در آب محو می شد خیره شدم.
لباس هایم را گوشه ی حمام انداختم. لیوان را از کفِ وان برداشتم و گوشه ی دیوار گذاشتم. درون وان دراز کشیدم. خستگی تنم، در لحظه ای کوتاه، جای خودش را به سوزش پوستم، بر اثر داغی آب درون وان داد. نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. آرامش عمیقی که تمام وجودم را پر می کرد، خیلی زود با فکر کردن به علی رضا جای خودش را به اضطراب، نگرانی و ناراحتی داد.
علی رضا؛ ساعت دو و نیم نیمه شب، یعنی حدود شش ساعت دیگر پرواز داشتم. حتی اگر علی رضا در همین لحظه باز می گشت و تا آخرین لحظه ی پرواز کنارم می ماند، باز هم این شش ساعت برای لذت بردن از حضورش خیلی خیلی کم بود. من به او قول داده بودم در مورد او و خواهرم با هم صحبت می کنیم. من می خواستم باز هم کنارش باشم. من باز هم تکرار تجربه ی این رابطه را می خواستم. تکرار لذتی که شبیه هیچ لذتی نبود. چشمانم به سوزش افتاد. من نمی توانستم و نمی خواستم از علی رضا دور باشم. شاید تا امروز صبح و قبل از آن رابطه، برای این دوری چهار ماهه آمادگی داشتم، ولی بعد از این تجربه همه چیز تغییر کرده بود. دیگر هیچ چیز شبیه قبل نبود. حس متفاوتی داشتم، حسی که نمی تواستم حتی برای خودم توصیفش کنم. نیاز به زمان داشتم تا تغییری که در وجودم صورت گرفته بود را ببینم و تجزیه و تحلیلش کنم. چطور باید از علی رضا دور می ماندم؟ چطور باید ستاره هایم را نادیده می گرفتم؟ حضور قطره اشکی را روی گونه ام احساس کردم.
سرم را زیر آب بردم و نفسم را حبس کردم. دلم ستاره می خواست. ستاره ها و سیاره های آسمان، ستاره های پر نور و رنگ چشمان علی رضا را می خواستم. با حس سوزشی که در قفسه ی سینه ام احساس کردم، سرم را از زیر آب بیرون آوردم و نفس عمیقی کشیدم. بوی نسکافه می آمد. من بوی عطر تلخ علی رضا را می خواستم. اشک هایم بی اختیار روی گونه هایم می چکید.
از حمام که بیرون آمدم، کیانا روی تخت نشسته بود و با لبخند نگاهم می کرد. برایم لباس آماده کرده بود. هیچ وقت از نشان دادن بدن لختم به کیانا و حتی علی رضا حس بدی نداشتم. مقابلش سریع لباس عوض کردم. لیوان آب و قرص کوچک سفید رنگی روی میز بود. قرص را خوردم و مقابل میز توالت نشستم. از جا بلند شد، پشت سرم ایستاد، برس را برداشت و با دقت و حوصله موهایم را برس کشید و خشک کرد. مرتب به ساعت دیواری اتاقم نگاه می کردم. منتظر بودم علی رضا برگردد. فقط چهل دقیقه از رفتنش می گذشت، اما من دلتنگش شده بودم. "لعنتی". من حتی تحمل یک ساعت دوری از او را نداشتم و می خواستم هزارها کیلومتر از او دور شوم. دیوانگی محض بود. از اتاق که بیرون آمدم، کیانا روی زمین مقابل چمدان نشسته بود.
ـ چیز دیگه ای هست که بخوای بذاری تو چمدونت؟
ـ نه. موبایلم کجاست؟
چمدان را بست و در حالی که به سختی از جا بلند می شد گفت:
romangram.com | @romangram_com