#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_497


ابروهایم بالا رفت. داشت می پرسید علی رضا را زده ام؟ کیانا چرا این طوری شده بود؟

ـ نه.

ـ تو واقعا حاضر شدی باهاش ازدواج کنی؟

چنان اشتیاقی برای دانستن جواب این سوال ها در چهره اش دیده می شد که متعجبم می کرد.

ـ آره.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ قبلا هم دیده بودمش که پیشت خوابیده یا بغلشی، ولی راستش فکر نمی کردم هیچ وقت حاضر بشی باهاش رابطه داشته باشی. به نظرت چطور بود؟ یعنی می دونستی چطوری باید رابطه داشته باشی؟

اگر به چشم ها و گوش هایم اعتماد نداشتم، با اطمینان صد در صد می گفتم کسی که مقابلم نشسته است، کیانا نیست. با اخم نگاهش کردم.

کمی خود را عقب کشید و با خنده گفت:

ـ ببخشید، فکر کنم دارم زیادی فضولی می کنم.

ـ کیانا من الان چی کار کنم؟

با صدا خندید و گفت:

ـ هیچی، خیلی زود باهاش ازدواج کن، چون اون طوری که از شواهد امر پیداست، خیلی زود حامله میشی.

اگر حامله نبود، مشت محکمی به صورتش می کوبیدم. با خشم نامش را صدا زدم. با دو دست جلوی دهانش را گرفت. از حالت چهره اش پیدا بود که هنوز می خندد. درک نمی کردم چرا می خندد. من که هیچ نکته ی خنده داری را در این سوال و جواب های احمقانه اش نمی دیدم.

از جا بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. چایساز را روشن کردم و از داخل کابینت لیوان بزرگی را بیرون آوردم. دلم یک نسکافه ی خوش طعم و داغ می خواست. داشتم به جمله ی آخر کیانا فکر می کردم. "خیلی زود حامله میشی." حتی تصور این جمله هم دیوانه ام می کرد. بچه؟ امکان نداشت. اطلاعات زیادی در این مورد نداشتم، ولی امکان نداشت به همین زودی، تنها با یک بار رابطه داشتن کسی بچه دار شود. امکان داشت؟

دیدمش که با گام های سنگین و آهسته وارد آشپزخانه شد. با اخم نگاهش کردم. از داخل کابینت کنار گاز، کیسه ی پلاستیکی کوچکی را بیرون آورد. محتویاتش را روی میز خالی کرد و روی صندلی نشست. در میان بسته های قرص و کپسول روی میز، به دنبال چیزی می گشت.

ـ نگران نباش، چیز مهمی نیست، قرص بخوری خوب میشی. من دفعه ی اول کارم به بیمارستان کشید. پیداش کردم، بیا.

بسته ی قرصی را به سمتم گرفت و ادامه داد:

ـ این مسکنه، دردت رو کمترمی کنه. یه دوش آب داغ هم که بگیری خیلی بهتر میشی.

romangram.com | @romangram_com