#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_496
ـ مطمئنی؟ یعنی منظورم اینه که مطمئنی؟
"مطمئنی؟ یعنی منظورم اینه که مطمئنی؟" این دیگر چه نوع سوال پرسیدن بود؟ شانه بالا انداختم.
کمی به سمتم خم شد و خیلی آرام پرسید:
ـ دیگه باکره نیستی؟
کمی به سمتش خم شدم و گفتم:
ـ کیانا ما الان با هم تنهاییم، به نظرت لازمه این طوری با هم حرف بزنیم؟
نفسش را با صدا بیرون داد و صاف نشست. باز چند نفس عمیق کشید و یقه ی پیراهنش را میان انگشتانش گرفت. واقعا قصد حرف زدن نداشت. احتمالا اگر به خود علی رضا می گفتم او زودتر می توانست مرا راهنمایی کند. از جا بلند شدم. خیلی سریع خم شد و گوشه ی لباسم را گرفت و کشید.
گفت:
ـ بشین، کجا داری میری؟ چطوری اتفاق افتاد؟
دوباره نشستم. انتظار داشت در مورد چه چیزی صحبت کنم؟
ـ رفته بودیم کویر مرنجاب، تمام شب داشتیم ستاره ها رو نگاه می کردیم. صبح که شد، توی کاروانسرا یه اتاق گرفتیم تا استراحت کنیم. وقتی قبول کردم باهاش ازدواج کنم، گفت الان که قبول کردم باهاش ازدواج کنم، شاید بشه کمی، نه خیلی عمیق و پیشرفته، با هم بود. پیرهنش رو در آورد و بعد کمک کرد لباسم رو در بیارم. می خواست سینـ ...
خیلی سریع کف هر دو دستش را مقابل بدنش قرار داد و گفت:
ـ بسه، بسه، من واقعا نمی خوام در مورد تک تک جزئیاتش چیزی بدونم. خیلی اذیت شدی؟
سوالش را با احتیاط و آرام پرسید. سرم را به علامت منفی تکان دادم.
لبخند زد و گفت:
ـ پس فکر کنم الان یه مشکلی داری.
ـ کمرم و زیر دلم خیلی درد می کنه و ... یه کم سوزش دارم.
پرسید:
ـ زدیش؟
romangram.com | @romangram_com