#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_495


کمی روی مبل جا به جا شدم و بعد دست چپم را روی شکمش گذاشتم. اول از همه لرزش بدن او را زیر دستم احساس کردم و بعد دست خودم شروع به لرزیدن کرد. کیانا می توانست کمکم کند. حس بدی داشتم. خیلی بد.

گفتم:

ـ پیشنهاد ازدواج علی رضا رو قبول کردم.

حبس شدن نفسش را احساس کردم.

ادامه دادم:

ـ ما امروز صبح با هم رابطه داشتیم.

دستم را از روی شکمش برداشتم. بچه اش تکان نمی خورد.

با صدای خندانی گفت:

ـ شوخی می کنی؟

صاف نشستم و سرم را بالا گرفتم. متوجه مشت شدن انگشتان دست چپش شدم و حالت حمایت گرانه ی دست راستش که هنوز روی شکمش جای داشت.

به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ نه.

لبخندش خیلی سریع محو شد و گفت:

ـ اوه ... وای خدای من ... سارا ... وای سارا ... این ... خدای من.

انگشتان مشت شده ی دست چپش را روی سینه اش قرار داد و تند و عمیق شروع کرد به نفس کشیدن. بی رنگی چهره اش کمی غیر طبیعی به نظر می رسید.

گفتم:

ـ می خوای وحید رو خبر کنم؟ حالت خوب نیست.

سرش را تند به علامت منفی تکان داد. هنوز هم تند و عمیق نفس می کشید.

با تاخیر طولانی درست قبل از این که برای بلند شدن از روی مبل اقدامی بکنم گفت:

romangram.com | @romangram_com