#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_494


ـ کاش ...

لبش را گاز گرفت و با مکث کوتاهی ادامه داد:

ـ اگه به چیزی نیاز داشتی، سریع بهم زنگ بزن، زود خودم رو می رسونم. سعی کن تا وقتی برمی گردم، کیانا رو نگه داری، این طوری خیالم راحت تره.

دلم نمی خواست از کنارم دور شود. به گرمای تنش، به نوازش هایش و به هر چیزی که در وجودش جای داشت و این طور مرا شیفته ی خود کرده بود، نیاز داشتم. روی پنجه های پای بلند شدم. بوسه ای روی گونه اش نشاندم و به سمت در رفتم. بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. خم شد. پیشانی اش را روی پیشانی ام گذاشت و چشمانش را بست. به لب هایش خیره شدم.

گفت:

ـ واقعا نمی دونم چطور قراره این چند ماه رو بگذرونم.

من هم نمی دانستم. ستاره هایم می توانست جای خالی گرمای دستانش، خنده ها و کلامش را پر کند؟ هیچ چیز نمی توانست. صادقانه ترین جواب همین بود.

میان حال ایستادم و به در بسته ای خیره شدم که چند لحظه ی قبل علی رضا از آن خارج شده بود. لب هایم را گاز گرفتم. داشتم خفه می شدم. وقتی می رفت همه چیز سخت می شد. چرا؟ حالا می توانستم احساس کنم. چرخیدم. کیانا دو گام دورتر از من ایستاده بود و با دقت نگاهم می کرد. لبه ی مبل نشستم. باید با کیانا حرف می زدم.

ـ بیا بشین.

با گام هایی کند و سنگین جلو آمد و نزدیک ترین مبل را برای نشستن انتخاب کرد. به شکم برآمده اش خیره شدم. دوست داشتم لمسش کنم.

اشاره ای به شکمش کردم و پرسیدم:

ـ تکون می خوره؟

دست راستش را روی شکمش قرار داد و گفت:

ـ نه فکر کنم خوابیده.

نگاهم به شکمش بود، اما می توانستم یک لبخند بزرگ را روی لبش تصور کنم. کیانا می توانست کمکم کند تا حس بهتری پیدا کنم. چیزی داشت خفه ام می کرد.

ـ میشه لمسش کنم؟

صدای گرفته ام حتی خودم را هم متعجب کرد. با وجودی که نیاز شدیدی به گریه کردن داشتم، اما نمی خواستم این اتفاق مقابل کیانا بیفتد.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ البته.

romangram.com | @romangram_com