#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_493
ـ اشکالی داره یه ساعتی تنهات بذارم؟
ناباورانه خودم را عقب کشیدم و نگاهش کردم. می خواست مرا تنها بگذارد، چرا؟ مگر نه این که من تا سه ساعت دیگر می خواستم بروم؟
گونه ام را نوازش کرد و با لبخند ادامه داد:
ـ باید دوش بگیرم و لباس عوض کنم. می خوام یکی، دو روز زودتر از ماما ... زودتر از بقیه برم شمال، باید وسایلم رو آماده کنم؛ با حامد صحبت می کنم که خودم ببرمت فرودگاه. نمی خوام دیگه برگردم تهران، از همون جا میرم شمال.
نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:
ـ بدون تو چطوری توی این شهر نفس بکشم؟
به صورت زبرش دست کشیدم و به زحمت لبخند زدم.
با مکث طولانی گفت:
ـ اگه بخوای می تونیم همین الان بریم محضر و ازدواج کنیم. نمی خواستم برات دردسر درست کنم، قرار نبود این طوری پیش بره.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ عجله ای برای ازدواج کردن ندارم، اما، اگه رفت و برگشتنت به خونه بیشتر از یک ساعت طول بکشه، حسابی دلخور و ناراحت میشم.
لبخند زد. چرا لبخندهایش واقعی نبود؟ من علی رضا را با آن لبخندهای نفسگیر و زیبا می خواستم. این علی رضایی که مقابلم نشسته بود، ناراحت بود، غمگین بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. ناراحت بود، غمگین بود، درست مثل من.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ یک ساعتت از همین الان شروع شد، عجله کن.
بلند شد، صورتم را نوازش کرد و گفت:
ـ من الان بیشتر از همیشه نگرانتم. وضعیت جسمیت خوبه؟ می خوای بریم دکتر؟ قول میدم خیلی طول نکشه و زود برگردیم تا به کارهات برسی.
دلم می خواست بنشینم. سرم را به علامت منفی تکان دادم.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ من خوبم، فقط تو داری زمانت رو از دست میدی.
romangram.com | @romangram_com