#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_492


مرا از خود دور کرد و گفت:

ـ هی هی ببینمت، چرا داری گریه می کنی؟ سارا چته؟

سریع نیم قدم به عقب برداشتم و با پشت دست اشک هایم را پاک کردم.

ـ چیز مهمی نیست، فقط از همین الان ... خب دلم برات تنگ میشه.

با صدا خندید و گفت:

ـ عزیزم، بیا بغلم.

نادیده گرفتن این درد هر لحظه سخت تر می شد. خودش جلو آمد. سرم را روی سینه اش گذاشتم و به تپش های قلبش گوش دادم. دستانش را به دورم حلقه کرد و مجبور شدم با حرکتش همراه شوم. روی تخت کنارش نشستم. پیشانی ام را بوسید. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. ستاره های چشمانش کم رنگ بودند.

دستانم را میان دستانش گرفت، نفسش را بی صدا بیرون داد و گفت:

ـ متاسفم، قرار نبود این طوری بشه.

امیدوار بودم این تاسف در مورد اتفاق چند ساعت قبل در کاروان سرا نباشد.

ادامه داد:

ـ نمی خواستم اذیتت کنم، نمی خواستم تا اون حد پیش برم، ولی خیلی زیاده روی کردم. قبول کن که خیلی برام سخت بود در مقابلت مقاومت کنم.

سرم را به دو طرف تکان دادم و گفتم:

ـ مهم نیست، منظورم اینه که خوب بود.

ابروهایش بالا رفت.

ادامه دادم:

ـ من الان فقط می دونم دوست دارم بغلم کنی.

لبخند زد و مرا سخت در آغوش گرفت. ستاره هایم و علی رضا. برای هر دو دلتنگ بودم. دستش را به نرمی پشتم به حرکت در آورد. لبخند زدم.

گفت:

romangram.com | @romangram_com