#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_491
گفت:
ـ میشه چند دقیقه با هم صحبت کنیم؟
منتظر ماندم.
ادامه داد:
ـ تنها.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
وحید ایستاد و گفت:
ـ کیانا بریم؟
کیانا برای چند لحظه ی کوتاه به من و علی رضا خیره شد و بعد گفت:
ـ آره بریم. شام می خوریم و دوباره میایم بالا.
کلافه بودم. باید دوش می گرفتم و باید با کیانا حرف می زدم. او تجربه اش را داشت، او ازدواج کرده بود. دیدمش که به سمت در خروجی می رود. با دو گام بلند خودم را به او رساندم. آستین مانتوی گشاد و سفیدش را در دست گرفتم و کشیدم. متعجب متوقف شد.
رو به وحید گفتم:
ـ با کیانا کار دارم.
اخم کرد و گفت:
ـ تا یه ساعت دیگه ...
ـ نه، الان کارش دارم، تو برو.
کیانا آرام گفت:
ـ برو وحید جان، من میام.
مانتویش را رها کردم و به سمت علی رضا رفتم. باید با او تنها می بودم. باید حرف می زدم و باید گوش می کردم. مچ دستش را گرفتم و او را با خود همراه کردم. وارد اتاق خوابم شدم و او در را آرام بست. صدایش کردم. چرخید و همان فاصله ی کم میانمان را با عجله طی کرد. صورتم را میان دستانش گرفت و لب هایش را روی لب هایم قرار داد. چشم هایم به سوزش افتاد. کاش همراهم می شد. دستانم را به دور گردنش حلقه کردم. کاش انقدر برای ستاره هایم دلتنگ نبودم. اشکی از گوشه ی چشم چپم به روی گونه ام چکید. صورتم را رها کرد و دستانش را به دورم حلقه کرد. "لعنتی". چطور می توانستم چهار ماه دوری از او و گرمای انگشتانش را تحمل کنم؟ باز هم یک قطره ی اشک دیگر و یکی دیگر.
romangram.com | @romangram_com