#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_490
لبخند زد و گفت:
ـ بالاخره کار خودت رو کردی؟ زنگ زد و گفت مشکلی برای رفتن نداری، گفت قبل از رفتن حتما بهش یه زنگی بزنی.
باید با رابرت و سعید هم تماس می گرفتم و آخرین هماهنگی ها را با هم انجام می دادیم. نمی خواستم هیچ چیز این سفر را خراب کند.
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و رو به وحید کردم. هنوز کنار کیانا نشسته بود. وحید با دیدن نگاهم اخم کرد.
اخم کردم و گفتم:
ـ اگه برگردم و بفهمم اذیتش کردی با من طرفی. فهمیدی؟
اخمش خیلی سریع به تعجب تبدیل شد. ابروهایش بالا رفت و چشمانش گرد شد. صدای خنده ی آرام علی رضا را شنیدم. کیانا هم لبخند می زد.
وحید گفت:
ـ با منی؟ من؟! آخرین کسی که ممکنه ناراحتش کنه منم. فعلا که به خاطر رفتن شما داره گریه می کنه.
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ خب تو باید مواظبش باشی که دلش برام تنگ نشه و گریه نکنه.
ـ سارا خیلی پررو ...
کلامش با کشیده شدن بازویش به وسیله ی کیانا نیمه کاره رها شد. اخم عمیقی میان ابروهایش نشست. باز هم صدای خنده ی علی رضا را شنیدم. درست پشت سرم ایستاده بود. گرمای حضورش را احساس می کردم. هنوز به چشمان خشمگین وحید خیره شده بودم که کیانا به سختی از جا بلند شد.
در حالی که به سمت چمدان داخل سالن می رفت گفت:
ـ چیز دیگه ای نمی خوای؟ می خوام چمدونت رو ببندم.
اول نگاهی به ساعت دیواری انداختم. هشت و ده دقیقه بود. سه ساعت دیگر باید می رفتم. به علی رضا خیره شدم.
کیانا گفت:
ـ کیفت کجاست؟ سیم کارتت رو تا آخرین لحظه عوض نکن. حامد زنگ زد و گفت تا یه ساعت دیگه میاد، می خواد خودش ببرتت فرودگاه.
حالت عجیب چهره ی علی رضا ناراحتم می کرد. می خواستم تنهایش بگذارم؟ چهار ماه؟ من دیوانه بودم؟ مسخره ترین لبخندی بود که می توانست بر لب داشته باشد.
romangram.com | @romangram_com