#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_488
اذیت؟! آرامشی فراتر از آرامش مطلق را به یاد می آوردم و حسی که شبیه هیچ حس دیگری نبود.
صادقانه جواب را دادم:
ـ نه اصلا.
نفسش را با صدا بیرون داد و لبخند زد. بعد از خوردن صبحانه و جمع کردن ملافه ها، مانتویم را به تن کردم و همزمان با انداختن شال روی سرم و پشت سر علی رضا، از اتاق خارج شدم. انگشتانم را میان انگشتانش گرفته بود. از گرمایی که روی صورتم احساس کردم، متعجب شدم. هوای داخل اتاق خنک و ملایم بود. نگاهی به محوطه ی شلوغ کاروان سرا انداختم. پانزده نفر بودند. آراد را هم دیدم. روی لبه ی سکو، کنار ستون گردی، تنها، در سایه نشسته بود. نگاهش متوجه صفحه ی موبایلش بود. به علی رضا نزدیک شدم و سعی کردم حضور آدم های اطرافم را نادیده بگیرم. از پله ها پایین رفتیم و درست لحظه ی آخر، قبل از بیرون آمدن از کاروان سرا، سرم را به عقب برگرداندم. آراد ایستاده بود و نگاهم می کرد.
به سمت تهران به راه افتادیم. نگرانی علی رضا گاهی کلافه ام می کرد. هر چند دقیقه یک بار سرش را به سمتم بر می گرداند، حالم را می پرسید و می پرسید چیزی نیاز دارم یا خیر؟ نادیده گرفتن درد کمرم، هر لحظه غیر ممکن تر می شد.
اتومبیل را متوقف کرد و بی هیچ حرفی پیدا شد. صاف نشستم و به اطراف نگاهی انداختم. نمی دانستم دقیقا کجا هستیم. یک خیابان نیمه آسفالت شده بود و چند مغازه. یک داروخانه ی کوچک، سوپر مارکت و یک گوشت فروشی که بسته بود. متوجه علی رضا شدم. از سوپر مارکت بیرون آمد. با یک دست موبایلش را روی گوش نگه داشته بود و کیسه ی کوچکی در دست دیگرش دیده می شد. حرف زدنش کاملا عصبی بود. اخم کرده بود و مرتب قدم می زد. بعد از چهار دقیقه وارد داروخانه شد. از حضورش خوش حال بودم، اما واقعا هنوز نمی دانستم در مورد اتفاقی که افتاده بود و حس غریبی که چند ساعت قبل در آغوشش تجربه کرده بودم، چطور باید فکر کنم. هنوز گیج بودم.
بعد از سه دقیقه، با عجله از داروخانه خارج شد. هنوز هم اخم کرده بود. اتومبیل را دور زد و سوار شد. به لبخند و اخمی که باید روی پیشانی و ابروهایش می دیدم و نمی دیدم، خیره شدم. از داخل کیسه، بطری آبی بیرون آورد و به دستم داد. از دیدن بسته ی قرصی که در دست داشت، متعجب شدم. بسته را باز کرد و کپسول قرمز رنگی را کف دستش انداخت و به سمتم گرفت.
ـ نمی خوام.
ـ دردت رو آروم می کنه، بخور عزیزم.
می خواستم نام قرص را از پشت بسته اش بخوانم، اما او بی توجه بسته را داخل کیسه انداخت. قرص را خوردم. خنکای آب خوب بود. از داخل کیسه، بسته ی شکلات بزرگی را بیرون آورد و به دستم داد. کیسه را روی صندلی عقب پرت کرد.
دستم را گرفت، به چشمانم خیره شد و خیلی جدی گفت: سارا اگه باز هم درد داشتی بهم بگو، باشه؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. لبخند زد. پشتی صندلی را خواباند و مجبورم کرد دراز بکشم. به نیم رخش خیره شدم بودم و لبخند می زدم. گاهی آستین پیراهنش را می گرفتم و می کشیدم. نگاهش را از جاده می گرفت و با نگرانی نگاهم می کرد. لبخندم را که می دید، لبخند می زد. چشمانم را بستم و به خواب رفتم.
ـ سارا رسیدیم، بیدار شو.
چشمانم را باز کردم. گونه ام را نوازش می کرد. دلم می خواست باز هم بخوابم. خسته بودم و بدنم درد می کرد. نشستم و درد کمرم تمام وجودم را پر کرد. اخم کردم، اخم کرد.
ـ چی شد؟ کمرت؟
بی توجه به سوالش، به اطراف خیره شدم. اتومبیلش مقابل برج پارمیس پارک شده بود. هوا رو به تاریکی بود. دلم می خواست دوش آب داغ بگیرم و یک لیوان بزرگ نسکافه بخورم.
در تمام مدت بالا رفتن آسانسور، در میان حلقه ی تنگ دستانش بودم. نمی توانستم لبخند نزنم. کنارش همه چیز خوب بود.
romangram.com | @romangram_com