#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_487
به چهره اش خیره شدم. لبخند می زد. لبخندهایش دوست داشتنی تر از همیشه بود. خم شدم و لباس زیر سیاه رنگم را از پایین پایم برداشتم. حس دردی در کمرم پیچید. اخم هایم در هم رفت. سعی کردم نادیده اش بگیرم. شلوارم را برداشتم.
گفت:
ـ می خوای برم بیرون تا راحت باشی؟
سریع چرخیدم، مچ دستش را گرفتم، به چشمانش خیره شدم. نه، نمی خواستم حتی برای لحظه ای از کنارم دور باشد.
دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
ـ باشه عزیزم، من همین جا هستم، پس اجازه بده کمکت کنم لباس بپوشی.
کمکم کرد لباس بپوشم. نمی توانستم گیره ی سرم را پیدا کنم. موهایم را به آرامی پشت گوش هایم فرستاد و صورتم را میان دستانش گرفت. برای چند لحظه ی طولانی به چشمانم خیره شد. با دقت نگاهش کردم. زیباتر شده بود یا زیباتر می دیدمش؟ دوست داشتنی تر از همیشه بود. صورتش را نزدیک آورد و لبم را بوسید. بوسه ای نرم و آهسته. چرا امروز همه چیزیش فرق داشت؟ حتی بوسه هایش.
سینی را جلو کشید و اولین لقمه را به دهانم گذاشت. خوب بود. همه چیز در آن اتاق کوچک و گِلی خوب بود. جرعه ای از چای را سرکشیدم و اخم کردم.
ـ چی شده؟
شانه بالا انداختم و تکه ای از نان را جدا کردم. کمرم درد می کرد، زیر شکمم تیر می کشید.
گفتم:
ـ چیز مهمی نیست، فقط ...
ـ همه چیز تو برای من مهمه، پس بگو.
ـ دلم درد می کنه، کمرم هم همین طور.
ـ خیلی؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم. آستانه ی تحمل دردم زیاد بود. تکه نان را به دهان گذاشتم و به چشمان نگرانش خیره شدم. نمی خواستم برای چیزهای بی اهمیت نگرانم باشد.
دستش را گرفتم و گفتم:
ـ واقعا مهم نیست، می تونم تحمل کنم.
ـ خیلی اذیتت کردم؟
romangram.com | @romangram_com