#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_486
ـ علی رضا؟
تک تک لحظه های چند ساعت گذشته را به یاد می آوردم. نفس عمیقی کشیدم. گیج بودم. نمی دانستم باید چه بکنم، چه بگویم. خم شد، می خواست مرا ببوسد. سرم را ناخودآگاه به سمت چپ متمایل کردم. لبخند از لبش دور شد و سرش را بالا گرفت.
ـ سارا خوبی؟ احساس ناراحتی که نمی کنی؟
به آرامی با دست او را کنار زدم. من چه باید می کرم؟ چه باید می گفتم؟ آرنج دست چپم را ستون بدنم کردم و نیم خیر شدم. با دست راستم موهای روی صورتم را کنار زدم و علی رضا را دیدم که کنارم صاف نشست. لباس به تن داشت. به خودم خیره شدم. ملافه ای صورتی رنگ روی تنم کشیده شده بود. صورتی؟ قصد کنار زدن ملافه را داشتم، اما متوقف شدم. چشمانم را بستم. چیزی به تن نداشتم. با دست راستم ملافه را روی تنم نگه داشتم و صاف نشستم. احساس می کردم صورتم گر گرفته است. به تکه های لباسم که هر کدام گوشه ای از اتاق افتاده بودند خیره شدم.
ـ سارا نمی خوای چیزی بگی؟
سرم را چرخاندم و به صورتش خیره شدم. الان باید چه حسی می داشتم؟ من هیچ حسی نداشتم و این موضوع مرا می ترساند. چرا حسی نداشتم؟
مچ دستش را محکم گرفتم، به چشمانش خیره شدم و گفتم:
ـ چه بلایی سرم اومده؟
دهانش باز ماند. رنگ به چهره نداشت.
دستش را تکان دادم و ادامه دادم:
ـ من الان چه حسی باید داشته باشم؟ علی رضا بگو، من نمی دونم، این خیلی ترسناکه.
نفسش را کوتاه و سریع بیرون فرستاد. لبخند زد. بازویم را گرفت و به سمت خود کشید. در آغوشش جای گرفتم.
موهایم را نوازش کرد و گفت:
ـ نگران نباش عزیزم، اشکالی نداره، اصلا اشکالی نداره که چیزی احساس نمی کنی.
نفس راحتی کشیدم. وقتی می گفت اشکالی ندارد، پس اشکالی نداشت. سرم را روی سینه اش جا به جا کردم و به ضربان تند، منظم و یک نواخت قلبش گوش دادم. چند دقیقه ای در همان حالت باقی ماندم و به ضربان قلبش گوش دادم.
گفت:
ـ ساعت چهاره بعد از ظهره، بهتر نیست یه چیزی بخوریم؟
من هم گرسنه بودم. به آرامی از آغوشش بیرون آمدم و صاف نشستم. کمی دورتر، پشت سر علی رضا، سینی گردی بود. درون سینی دو فنجان کوچک، یک قوری با گل های قرمز، یک قندان نیمه پر، چند تکه نان سنگک، دو قاشق، نمکدان شیشه ای و یک ماهی تابه ی گرد رنگ و رو رفته قرار داشت. بوی خوب نیمرو را احساس می کردم.
ـ اول لباس می پوشی یا ...
romangram.com | @romangram_com