#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_485
ـ واقعا قبول کردی؟!
دلیل تعجبش را نمی فهمیدم. مگر نه این که جواب مثبت مرا می خواست؟
ـ آره تو خواستی و من قبول کردم.
خیلی ناگهانی به خنده افتاد. به چشمانش خیره شدم. قرمزتر از چند دقیقه ی قبل به نظر می رسید.
نفس عمیقی کشید و گفت:
ـ عالیه. شاید بشه کمی، نه خیلی عمیق و پیشرفته، با هم بود. نظرت چیه؟
"شاید بشه کمی، نه خیلی عمیق و پیشرفته، با هم بود". من دقیقا چه برداشتی باید از این جمله می کردم؟ نشست. سه دکمه ی بالای پیراهن مردانه اش را باز کرد و با حرکت سریعی پیراهنش را از تن در آورد. در روشنایی اتاق، به سینه اش خیره شدم. دلم می خواست سرم را روی سینه اش بگذارم و به صدای قلبش گوش کنم. خواستنش هم حس خوبی بود. وجودم پر بود از حس خوبی.
دستش را به سمت یقه ی لباسم آورد و گفت:
ـ اجازه میدی کمکت کنم؟
نفسم بند آمد، وقتی نوازش هایش فرق کرد، وقتی چیزهایی دیدم و تجربه کردم که فقط شنیده بودم. متفاوت بود، متفاوت تر از هر حس و تجربه ای که با آن مواجه شده بودم. باشکوه بود، درست مثل یکی شدن دو کهکشان. دو کهکشانی که آرام آرام به هم نزدیک می شوند. با هم یکی می شوند و بعد به همان آرامی همه چیزشان عوض می شود، تغییر می کند، بزرگ می شود و در نهایت کهکشانی باشکوه تر، سیاه چاله ای بزرگ تر، سیاره ها و ستاره های جدید متولد می شوند. درونم داغ تر از خورشید بود و من می ترسیدم این حرارت از وجودم خارج شود و علی رضا و هر چیز دیگری که در اطرافم جریان دارد را به نابودی بکشاند. می لرزیدم. لرزشی که تنها به خاطر هیجان با او بودن، بود. با هر اخم، با هر حسی از درد که به چهره ام می نشست، متوقف می شد و نگاهم می کرد. حالم را می پرسید و من لبخند می زدم. به او نزدیک تر می شدم و به من نزدیک تر می شد. دستانش، نوازش ها، بوسه ها و هر حرکتش حس متفاوتی را در وجودم ایجاد می کرد. گاهی شگفت زده می شدم، گاهی می ترسیدم، می خندیدم، درد می کشیدم، از یک لحظه فاصله اش، عذاب می کشیدم و در نهایت چیزی را تجربه کردم که هیچ کلمه ای برای توصیفش نمی دانستم، چیزی که فراتر از آرامش مطلق بود.
چیزی که آرام آرام هوشیارم می کرد، گرمای آشنای انگشتان دستی بود که روی کمرم کشیده می شد. درست در امتداد ستون فقراتم بالا و پایین می شد. نفس عمیقی کشیدم. بوی چندان خوبی به مشامم نمی رسید، اما می توانستم بوی عطر تن علی رضا را تشخیص بدهم. چند ثانیه طول کشید تا حس کردم به پشت خوابیده ام. سرم روی بالش نبود، اما حضور بالش را درست بالای سرم احساس می کردم. سمت چپ صورتم روی چیزی خنک بود. سخت مثل زمین و نرم مثل ملافه. تخت خودم چنین بویی نمی داد. ساعت دو و نیم نیمه شب پرواز داشتم. اول شیلی و بعد آمریکا. لبخند زدم. سه هفته در شیلی می ماندم و بعد به دوست داشتنی ترین مکان دنیا پا می گذاشتم. نزدیک ترین نقطه به آسمان. نفس عمیق دیگری کشیدم و بعد برای چهار ثانیه نفس کشیدنم متوقف شد. دلیلش داغی ای بود که پشتم احساس می کردم. نفس های منظم و آرامی که جایی نزدیک شانه ی راستم احساس می کردم. به لرزه افتادم. چشمانم را خیلی سریع باز کردم.
اولین چیزی که دیدم، پارچه ای سیاه رنگ بود و کمی دورتر از آن، یک تخت چوبی. نوازشی که روی کمرم احساس می کردم، برای لحظه ای کوتاه متوقف شد. چند بار پشت سر هم پلک زدم. می دانستم کسی که نوازشم می کند، علی رضاست، اما به چند دقیقه زمان برای هوشیاری بیشتر نیاز داشتم. دستم را دراز کردم و پارچه ی سیاهی که مقابلم قرار داشت را لمس کردم. شلوار جینم بود. اطمینان داشتم. چشمانم را بستم و نفس عمیق دیگری کشیدم. اخم هایم در هم رفت. بوی بد پا و عطر تلخی در هم پیچیده شده بود. سوال اول این بود: کجا بودم؟ اتاقی در یک کاروان سرا در کویر مرنجاب. سوال دوم: چرا این قدر راحت و بی واسطه انگشتان علی رضا را روی کمرم احساس می کردم؟ چون چیزی به تن نداشتم. سوال بعدی این بود: چرا چیزی به تن نداشتم؟ قبل از این که جوابی به سوال در ذهنم بدهم، صدایش را شنیدم.
ـ گرسنه نیستی؟
احساس کردم لحظه ای همه چیز متوقف شد. تنوانستم نفس بکشم و نتوانستم فکر کنم. فقط می توانستم بشنوم و حس کنم. صدای نفس های آرام و منظمش را می شنیدم و دستش را که چند تار موی روی صورتم را کنار می زد احساس می کردم. چشمانم را باز کردم و دوباره به شلوار و تخت خیره شدم. "لعنتی". به آرامی به سمتش چرخیدم. تمام تنم درد می کرد. انگار کتک مفصلی خورده بودم. صاف دراز کشیدم و به چهره ی علی رضا خیره شدم. لبخند کم رنگ، اما عمیقی بر لب داشت. چشمانش سرخ بودند. دست راستم را بالا بردم و انگشت اشاره ام را روی چانه اش کشیدم. زبری صورتش را به خوبی احساس کردم.
گفت:
ـ الان غذامون سرد میشه.
نوازشم می کرد، مرا می بوسید.
romangram.com | @romangram_com