#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_484
گفت:
ـ وقتی فهمیدم حسم بهت دیگه فقط یه کنجکاوی ساده نیست، ترسیدم، ترسیدم که هیچ وقت نتونی احساسم رو قبول کنی و خودت هم چنین حسی بهم پیدا کنی، اما الان فهمیدم چقدر احمقانه می ترسیدم.
دست راستش را زیر سر ستون کرد و دست چپش را روی شکمم گذاشت و آرام نوازشم کرد. سرم را به بدنش نزدیک کردم و چشمانم را بستم. خسته نبودم، حتی خوابم هم نمی آمد. آرامش من همیشه چیزی کم داشت، چیزی که حالا می فهمیدم علی رضاست. انگشتانش را روی شکمم حس کردم و کمی بالاتر. بی اختیار لبخند زدم.
ـ با من ازدواج کن سارا.
نفسم در سینه حبس شد. چشمانم را باز کردم. نیازی نبود به چشمانش نگاه کنم تا بفهمم کاملا جدی چنین چیزی را از من می خواهد. دستش را از زیر پیراهنم بیرون آورد و روی گونه ام کشید.
گفت:
ـ قرار نیست چیزی توی زندگیت عوض بشه، تو همون سارای همیشگی هستی، هیچ کس محدودت نمی کنه و هیچ تعهدی جز وفادار بودن به من نداری، فقط من به جای دوستم، میشم همسرم.
گیج و سردرگم به چهره اش خیره شدم.
ـ دیگه واقعا برام سخت شده که اِنقدر نزدیک تو باشم و مرد بودنم رو نادیده بگیرم. نمی خوام باعث آزارت بشم، نمی خوام کاری کنم که ناراحت بشی، پس ... می خوامت سارا، می فهمی خواستن یعنی چی؟ با تمام وجودم می خوامت، اون قدر که این خواستن داره من رو می کشه. واقعا اِنقدر سخته که بشم شوهرت، همیشه کنارت باشم؟
ـ نه.
ـ پس چی؟
به چشمانش خیره شدم و صادقانه جواب دادم:
ـ آخه من ... ازدواج کردن سخته، من هیچی در موردش نمی دونم.
خم شد، سرم را بوسید و گفت:
ـ واقعا نیازی نیست چیزی در موردش بدونی، فقط ... فقط باید بدونی همیشه کنارت می مونم و خب ... رابطه داشتن هم که ...
سکوت کرد. به علی رضا اعتماد داشتم. وقتی می گفت نیازی به دانشی در موردش ندارم، پس حتما نیازی نداشتم.
گفتم:
ـ باشه، قبوله.
با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com