#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_483


ـ من که هنوز چیزی نگفتم.

چشمانم را باز کردم. مقابلم روی ملافه ها نشسته بود. نشستم. بدنم را جلو کشیدم و یقه ی پیراهن مردانه اش را گرفتم. دکمه ی لباسش را باز کردم. نفس های تند و داغش به دستم می خورد. کمی خود را عقب کشید. با اخم یقه ی لباسش را گرفتم و به سمت خود کشیدم. پلاک گردنش را در میان انگشتانم گرفتم و به پشت پلاک خیره شدم. دستش به دور کمرم حلقه شد. از دیدن نام "سودابه" متعجب شدم. سودی جون. لبخند زدم و پلاک را رها کردم. مادرش بود. چقدر می توانست از داشتن مادرش خوش حال باشد. سودی جون خوب بود، مهربان بود، زیبا بود. تعادلم را از دست دادم. صدای خنده ی آرام و خفه اش را درست کنار گوشم شنیدم. سعی کردم با گرفتن بازوهایش تعادلم را به دست بیاورم، اما خیلی زود متوجه شدم چیزی که تعادلم را بر هم زده است، خود اوست. با اعتراض صدایش زدم و صدای خنده اش بلندتر شد. من چقدر صدای خنده هایش را دوست داشتم. چنان سریع با صورت به سمت زمین حرکت می کردم که بی اختیار چشمانم را بستم. با حس متوقف شدنم روی چیزی نرم، چشمانم را باز کردم. نیازی نبود خیلی برای درک موقعیتی که در آن قرار داشتم فکر کنم. روی بدن علی رضا دراز کشیده بودم و دستانش به دور بدنم حلقه شده بود. نگاهم را از گل های زشت فرش جدا کردم و به خال گردنش خیره شدم. کاش می توانستم درست نفس بکشم، اما من دقیقا داشتم مثل او، همراه با نفس هایش، نفس می کشیدم، درست همزمان با بالا و پایین شدن سینه ی او.

در گوشم زمزمه کرد:

ـ بیشتر از چیزی که تصورش رو می کردم دوست دارم.

دوستم داشت. نفس حبس شده ام را بیرون دادم و همزمان با چرخش بدن او، من هم چرخیدم. حس خوبی بود. در آغوش او بودن همیشه شگفت انگیز و فوق العاده بود. تپش قلبم را احساس نمی کردم. چشمانم را باز کردم. نفس های داغش به صورتم می خورد و من نمی توانستم و نمی خواستم نگاهم را از چشمان قهوه ای رنگش جدا کنم.

ـ هیچ وقت خواستی ... خواستی با کسی ...

سکوت کرد. لب هایش را به هم فشرد. به پهلو شد. انگار تازه با کنار رفتنش، سنگینی بدنش را احساس می کردم. چشمانم را بستم. پیشانی ام را بوسید.

گفت:

ـ بیشتر از همیشه می خوامت. واقعا سخته این طوری کنارم باشی و من نتونم ... لعنت به ...

چشمانم را باز کردم و دیدم که با چشمانی بسته، لبش را گاز می گیرد. انگشت اشاره ام را روی لبش گذاشتم. اول لبخند زد و بعد چشمانش را باز کرد. به انگشتم خیره شد. خم شد و بوسه ای به روی نوک انگشتم نشاند.

ـ حرف بزن سارا، یه چیزی بگو، بگو دوستم داری.

گفتم:

ـ دوست دارم.

دوستش داشتم. گونه اش را نوازش کردم. تمام تنم داشت می سوخت. نمی دانستم. به آغوشش، به وجودش نیاز داشتم. می خواستم محکم بغلم کند و محکم تر مرا ببوسد، اما او تنها نگاهم می کرد. باز هم گونه اش را نوازش کردم. لبخندی محو هنوز بر لبش جای داشت. به روی موهایش دست کشیدم. شگفت زده شدم. درست به مانند موهای پارمیس نرم بود. باز هم موهایش را نوازش کردم. با فشار دستش بیشتر به او نزدیک شدم. دستم را به روی گوشش کشیدم. پلک ها و لبانش را خیلی سریع به هم فشرد. نفس های نامنظم و داغش را هنوز روی پوست صورتم احساس می کردم. دستم را به روی گردنش گذاشتم. انگشتانش سخت در پهلویم فرو رفت. چیزی کم بود. چیزی باید می بود و نبود. به لبانش خیره شدم. او درست به اندازه ی خورشید، به اندازه ی کهکشان راه شیری، به اندازه ی سحابی قلب، دوست داشتنی، فوق العاده و شگفت انگیز بود. سرم را بلند کردم و لبانش را بوسیدم. به نوازش های بی پایانش نیاز داشتم. نیاز داشتم تا آرامشم را زیر آسمان پر ستاره ی کویر کامل کند. هیچ حرکتی نکرد. حتی با بوسه ام همراه نشد. به اندازه ی دو دقیقه بی وقفه بوسیدمش. حس خوبی بود.

سرم را روی زمین گذاشتم و به چشمان بسته اش خیره شدم. لبخند می زد. لبخندی که محو تماشایش شدم.

ـ علی رضا؟

نفسش را طولانی بیرون داد و همزمان با باز کردن چشمانش گفت:

ـ جونم؟ جونم عشقم؟ جونم نفسم؟

احساس کردم صورتم گر گرفت. با صدا خندید. خم شد و گونه ام را بوسید.

romangram.com | @romangram_com