#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_482


ـ دوست داری بغل من بخوابی یا رو تخت؟

آغوش او همیشه گزینه ی درست تری بود. از جا بلند شدم و به سمتش رفتم. تنها سرم را روی سینه اش گذاشتم و به ضربان تند قلبش گوش کردم. حرکت سریع سینه اش، در هنگام نفس کشیدن، بی اختیار باعث شد لبخند بزنم.

ـ با این کارهایی که می کنی، نمی تونم خیلی ...

لحظه ای حرکت سینه اش متوقف شد و بعد نفسش را بی صدا بیرون داد و از من فاصله گرفت. کلافه دستی به صورتش کشید و چنگی به موهایش زد. گیره ی سرم را باز کردم و به سمت تخت برگشتم. پتو را برداشتم و روی زمین پهن کردم. ملافه ای را روی پتو انداخت و من بالش را زیر ملافه جای دادم. روی ملافه نشستم و نگاهش کردم. ایستاده بود و نگاهم می کرد.

ـ سارا شاید بهتر باشه تو استراحت کنی و من برم برای صبحانه ...

ـ نمی خوای بغلم کنی؟

دلم می خواست بغلم کند. دلم می خواست بوسیده شوم. با تردید جلو آمد و مقابلم نشست.

به چشمانم خیره شد و گفت:

ـ بیشتر از همیشه می خوام، ولی ... سارا نمی خوام اذیت بشی، نمی خوام ناراحتت کنم. این بغل کردن ها و بوسیدن ها، ممکنه به جاهای خوبی ختم نشه.

نمی خواست بغلم کند. سرم را به علامت مثبت تکان دادم. ملافه ی دیگری را باز کردم و دراز کشیدم. خودم را جمع کردم و به چشمانش خیره شدم. چرخید. داشت می رفت.

قبل از این که در را باز کند گفتم:

ـ رو پلاکی که به گردنته چی نوشته شده؟

متوقف شد. با تاخیر آشکاری چرخید و به چشمانم خیره شد.

گفت:

ـ مهم نیست.

ـ چرا؟

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ چون ... از شنیدنش خیلی خوش حال نمیشی.

مادر؛ اخم کردم، بیشتر جمع شدم، چشمانم را بستم.

romangram.com | @romangram_com