#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_481


ـ اگه این خورشید خانم نبود، که تو دست از ستاره هات بر نمی داشتی. پاشو، چشمات قرمز شده باید هر دومون استراحت کنیم.

چشمان او هم خمار و قرمز بود. با هم از جا بلند شدیم و من تازه متوجه کاروان سرای بزرگی شدم که درست پشت سرمان قرار داشت.

ـ بریم یه هتل یا همین جا خوبه؟

دستم را به دور بازویش حلقه کردم و به سمت کاروان سرا به راه افتادم. فضای داخل کاروان سرا خلوت بود. برای چند دقیقه، لبه ی سکوی گِلی نشستم و به اطرافم خیره شدم. کاروان سرا بازسازی شده بود. هیچ وقت به ساختمان ها علاقه ای نداشتم. نگاهم متوجه دو پسری شد که با خنده وارد کاروان سرا شدند. لباس های اسپرت به تن و کوله های بزرگی به پشت داشتند. به یاد کیوان افتادم. یک ماه بود که به کوه نرفته بودم. دلم برای صدای بلندِ سکوتی که کوه را پر می کرد، تنگ شده بود. به علی رضا و لبخندش نگاه کردم. به سمت من می آمد. لبخند زدم. بلوز و شلوار مردانه ای به تن داشت که هیچ تناسبی با مکانی که در آن ایستاده بود نداشت.

مقابلم ایستاد و گفت:

ـ برای چند ساعت می تونیم توی یکی از اتاق ها استراحت کنیم.

از روی سکو پایین آمدم و به دنبالش از پله های گلی بالا رفتم. مردی با چهره ی خواب آلود، چند گام جلوتر از ما پیش می رفت. مقابل یکی از اتاق ها ایستاد و در را باز کرد. به آن چهار نفری که وارد کاروان سرا می شدند خیره شدم. پشت سرشان آراد به تنهایی وارد شد. چهره ای متفکر داشت. پشت سر علی رضا وارد اتاق شدم و در چوبی را بستم. برای لحظه ای محو تماشای شیشه های رنگی در شدم. انگشت اشاره ام را روی شیشه ی قرمز کشیدم. علی رضا بازویم را گرفت. به سمتش چرخیدم، قبل از این که بتوانم نگاهش کنم، لبانش را سخت روی لبانم گذاشت. نفسم بند آمد، داغ شدم. حس خوبی بود. از فشار لبانش بی اختیار قدمی به عقب برداشتم. با برخورد به لبه ی دیوار و در، متوقف شدم. حرکت تند و عصبی لبان و دستانش، برایم تعجب برانگیز بود. سرش را در گردنم فرو کرد.

ـ علی رضا؟

حرکت دستان و لبانش، با تاخیر کوتاه، اما خیلی ناگهانی متوقف شد. سرش را به آرامی بلند کرد و به چشمانم خیره شد. چشمانش حالت عجیبی داشت. این حالت نمی توانست به خاطر خواب آلودگی اش باشد. نگاهش میان چشمان و لبانم در رفت و آمد بود.

حلقه ی دستانش را تنگ تر کرد و گفت:

ـ دارم اذیتت می کنم؟

برای چند لحظه، واقعا نمی دانستم چه جوابی باید بدهم. اذیتم نمی کرد، اما ناشناخته بودن حسی که تمام وجودم را پر کرده بود، خوب نبود. من هیچ وقت او را تا این اندازه نزدیک و باز هم نزدیک تر نخواسته بودم.

با اخم کمرنگی که به آرامی میان ابروهایش نشست گفت:

ـ سارا دارم ناراحتت می کنم؟

"برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم". برای این که دوستش داشتم، برای این که خوش حال بودم، برای این که تمام شب، در آغوشش، زیر آسمان صاف و پر ستاره ی کویر، نشسته بودم، برای این که او یک مرد بود، برای زن بودن خودم. تک تک کلمات محمدرضا را به یاد آوردم. در مورد زن بودن، در مورد مرد بودن. دستانم را آرام به دور گردنش حلقه کردم. به چشمان خمارش خیره شدم و لبخند زدم. لبخند زد. می خواستم بیش از هر روز دیگری زمینی باشم، یک انسان باشم. به آرامی رهایم کرد و قدمی به عقب برداشت. نمی توانستم لبخند نزنم. لبخند می زد. شالم را از دور گردنم باز کردم. قدم دیگری به عقب برداشت. به اطراف نگاهی انداخت. نگاهش را دنبال کردم. اتاق ساده و خلوتی بود. یک فرش قرمز کف زمین پهن شده بود. دکمه های مانتویم را باز می کردم. در حد فاصل دیوار و فرش، کاشی های خاکستری رنگ و خاکی پیدا بود. تخت یک نفره ی چوبی، گوشه ی دیوار جای داشت. روی تاقچه، یک گلدان شیشه ای جای داشت با گل های مصنوعی صورتی و قرمز رنگ و چند جلد کتاب. مانتویم را در آوردم و به سمت تخت رفتم. لبه ی تخت روی پتوی زبر و سبز رنگش نشستم. سرم را به سمت علی رضا چرخاندم و متوجه آن کمدی شدم که مقابلش ایستاده بود. درهای چوبی داشت. به قامت بلند و کمر صافش خیره شدم. چرخید، در دستش چند تکه پارچه دیده می شد.

در کمد را بست و گفت:

ـ اون مرده می گفت این ملافه ها تمیزن و می تونیم ازشون استفاده کنیم. به نظرت اتاق خیلی گرمه؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم. زنجیر گردنش توجهم را جلب کرد. جلو آمد.

گفت:

romangram.com | @romangram_com