#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_480


بی آن که نگاهش کنم گفتم:

ـ فوق العاده ست.

در اتومبیل را باز کردم و پیاده شدم. نگاهم به آسمان بود. من تک تک آن ستاره ها را می شناختم.

وقتی دستانش به دور کمرم حلقه شد، با صدا خندیدم و گفتم:

ـ کویر؟

ـ من هیچ وقت کویر نیومده بودم، نمی دونستم این قدر فوق العاده ست.

نفسم را با صدا بیرون دادم و به اطرافم خیره شدم. تنها چیزی که می دیدم، سایه ای از تپه های سیاه و ناآشنا بود. پای راستم را روی زمین کشیدم. نرمی شن ها حس خوبی داشت. به پاهای علی رضا خیره ماندم. کفش مردانه و سیاه رنگش، در کنار کفش های پاشنه بلند و کوچک من، واقعا بزرگ به نظر می رسید. لبخند زدم. هیچ چیز مهم نبود.

سرم را بالا گرفتم. من زیر آسمان پر ستاره بودم، در آغوش علی رضا و انگشتان نوازشگر او که به روی پهلوهایم کشیده می شد. از روی شال به روی گردنم بوسه ای نشاند و نفسم بند آمد.

دستم را بالا گرفتم و با انگشت به نورانی ترین ستاره ی صورت فلکی عقرب (شصت و شش) اشاره کردم و گفتم:

ـ ببینش، اون یکی از صورت های فلکی محبوب منه. اون ستاره ی نورانی رو توی انتهای انگشت من می بینی؟ بهش میگن اپوش یا قلب العقرب (شصت و هفت).

دستم را پایین تر آوردم و ادامه دادم:

ـ اون کمانداره (شصت و هشت).

به تک تک ستاره های کماندار اشاره کردم و گفتم:

ـ فوق العاده ست. علی رضا ممنونم.

آسمان را تار می دیدم. با لبخند و چشمانی که از اشک پر شده بود، سرم را به سمتش برگرداندم. علی رضا دوست داشتنی ترین و فوق العاده ترین آدم این سیاره بود. لبخند می زد. لبم را به دندان گرفتم. با صدا خندید.

روی زمین در آغوشش نشستم. تک تک صورت های فلکی آسمان کویر مَرَنجاب را نشانش دادم و در موردشان پر حرفی کردم. بی هیچ حرفی به تک تک کلماتم با دقت گوش می داد و لبخند برای یک لحظه از روی لبانش کنار نمی رفت. گاهی گونه ام را می بوسید و انگشتانش برای لحظه ای از نوازش کردنم خسته نمی شدند.

به ستاره هایی که در نور خورشید محو و محوتر می شدند خیره شدم و گفتم:

ـ خورشید رو دوست دارم، اما بعضی وقت ها ... بعضی وقت ها از این که این همه نور داره عصبانی میشم.

با صدا به خنده افتاد و گفت:

romangram.com | @romangram_com