#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_479


ـ الان حالم خوب نیست، قول میدم برات تعریف کنم.

قول دادم، ولی واقعا هیچ تمایلی برای به یاد آوردن تک تک آن لحظه های ناراحت کننده و زجر آور نداشتم.

ـ علی رضا؟

ـ جانم؟

همین که صدایش را می شنیدم، خوب بود.

گفت:

ـ بخواب عزیزم، خیلی خسته به نظر می رسی.

انگار تنها نیازمند همین یک جمله بودم تا به خواب بروم.

خواب می دیدم. می دانستم خواب می بینم، اما نمی توانسم بیدار شوم، یا چیزی را که می بینم، باور نکنم. او ایستاده بود و لبخند می زد. یک پیراهن صورتی بر تن داشت و موهای نیمه بلندش را روی شانه رها کرده بود. کسی از سمت چپ در کنارش ایستاد. چند لحظه طول کشید تا تشخیص دهم چه کسی است. ساره ی نه ساله بود. پیراهن بلند سفیدی بر تن داشت. دستش را به دور شانه ی ساره حلقه کرد و او را به خود نزدیک کرد. دلم می خواست از خواب بیدار شوم. از دیدن کسی که از سمت راست به سمتش می آمد، جا خوردم! کسی شبیه من بود، شبیه ساره. با دقت به چهره اش خیره شدم. آن دختر بچه ی نه ساله، نمی توانست من باشد. من این جا، کمی دورتر، در مقابل آن ها ایستاده بودم و نگاهشان می کردم. به عقب گام برداشتم، اما چرا نمی توانستم از آن ها فاصله بگیرم؟ به نفس نفس افتاده بودم. دو ساره در دو طرف او ایستاده بودند و او دستش را به روی شانه ی آن ها گذاشته بود و لبخند می زد. داشتند دور می شدند. به گریه افتادم. باز هم مرا داشت تنها می گذاشت. در خواب هم مرا با خود نمی برد. کسی بازویم را گرفته بود و اجازه نمی داد بدوم.

ـ ولم کن، خواهش می کنم. نه، نمی تونه دوباره تنهام بذاره، خواهش می کنم.

خواب می دیدم و می دانستم و گریه می کردم.

ـ باشه عزیزم، بیدار شو.

ـ نمی خوام.

ـ سارا؟

صدای علی رضا در خوابم چه می کرد؟ کسی سخت تکانم می داد.

ـ بیدار شو سارا، داری خواب می بینی.

دست از تلاش برای رها شدن از انگشتان حلقه شده ی علی رضا به دور بازویم برداشتم و نفس عمیقی کشیدم. همه چیز سیاه بود. نه از او خبری بود و نه از آن دو ساره ی خوش بخت و منی که تنها رها شده بودم. نوازش انگشتانی که دست و صورتم را نوازش می کرد را احساس می کردم. گرمای دست علی رضا بود. نفس عمیقی کشیدم. بوی تلخ عطر او بود. خودم را بیشتر از چند لحظه ی قبل جمع کردم. بیدار بودم، هوشیار بودم، بیشتر از هر زمان دیگری که از خواب بیدار می شوم، هوشیار بودم. نفس عمیق دیگری کشیدم. خوش حال بودم که بیدارم.

چشمانم را باز کردم و قبل از چهره ی علی رضا، ستاره هایی که از پنجره ی پشت سر علی رضا نمایان بودند، توجهم را جلب کردند. دهانم را باز کردم، اما نمی دانستم چه باید بگویم. بر روی این سیاره، مکان های زیادی وجود نداشت که بدون تلسکوپ، اِنقدر ستاره هایم نزدیک باشند. صاف نشستم و از شیشه ی جلوی اتومبیل، به آسمان خیره شدم. به نفس نفس افتاده بودم.

ـ چطوره؟

romangram.com | @romangram_com