#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_478


ـ نه!

صدایم می لرزید. به فرش و کف خیس سالن خیره ماندم. نمی خواستم به چند سانتی متر بالاتر نگاه کنم.

ـ لعنت به این ...

صدای علی رضا را اگر چه خفه و آرام، اما شنیدم. چشمانم را برای دو ثانیه بستم و بعد همزمان با باز کردن چشمانم، دستان شل شده ی علی رضا را کنار زدم و به ماهی های بی حرکت روی فرش و کف سالن خیره ماندم. هیچ کدام حرکت نمی کردند. مرده بودند، ماهی های من مرده بودند. لب هایم را به هم فشار دادم و قدمی به جلو گذاشتم. دوباره تار می دیدم، دوباره داشتم گریه می کردم. ماهی های من، ماهی های دوست داشتنی من، من آن ها را کشته بودم. مقابل ماهی قرمز روی زمین زانو زدم. با پشت دست چشمانم را پاک کردم. انگشت اشاره ی دست راستم را به روی تنه ی خشک ماهی قرمز گذاشتم. سحابی کارینا (شصت و یک) در بازوی Sagittarius_Carina (بازوی کمان – شاه تخته) محل تشکیل ستاره ها در کهکشان راه شیری که در فاصله ی 7500 سال نوری از زمین قرار دارد. سه دم با مزه اش را چقدر نرم درون آب حرکت می داد. کامل روی زمین نشستم. من ماهی هایم را دوست داشتم. چشمانم را بستم. سعی کردم فهرست صد و ده عنوانی که شارل مسیه (شصت و دو) از جرم های غیر ستاره ای ثبت کرده بود را به یاد بیاورم. ستاره های من، آرامش بخش ترین قسمت زندگی من. NGC 6121 (مسیه چهار) (شصت و سه). علی رضا؛ چرا گاهی او را فراموش می کردم؟ سحابی مرداب (مسیه هشت) (شصت و چهار). خوشه ی کندو (مسیه چهل و چهار) (شصت و پنج). سحابی حلقه (مسیه پنجاه و هفت). چرا نمی توانستم این ترتیبشان را درست به خاطر بیاورم؟ دیگر تحمل نداشتم.

ـ سارا خواهش می کنم تمومش کن.

خیلی سریع از جا بلند شدم و گفتم:

ـ بریم.

شالم را از دور گردنم باز کردم و دوباره به روی سرم انداختم.

ـ کجا؟

ـ نمی دونم، هر جایی، هر جایی که از این جا خیلی دور باشه. نمی تونم توی این شهر نفس بکشم، دارم خفه میشم علی رضا. خواهش می کنم بریم.

دستم را گرفت و گفت:

ـ باشه عزیزم، بریم شمال؟

نفسم با بی صدا بیرون دادم و گفتم:

ـ عالیه، فقط بریم.

با زیاد شدن سرعت اتومبیل، چشمانم را بستم. باز هم سر گیجه. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و انگشتان علی رضا را احساس کردم که به دور مچ دستم حلقه شد.

آهسته گفت:

ـ اگه حرف بزنی، مطمئنم احساس بهتری پیدا می کنی.

کفش هایم را در آوردم. به پهلو شدم و پاهایم را در شکم جمع کردم. دستش را روی گونه ام کشید. با حرارت دستش لبخند زدم.

گفتم:

romangram.com | @romangram_com