#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_477
ـ پس چطوریه؟ سارا اگه حرف بزنی، خیلی هم بد نیست.
به نفس نفس افتاده بودم. عصبانی بودم، از همه، از علی رضا که درک نمی کرد نمی خواهم حرف بزنم. از کیانا که در مورد او چیزی نگفته بود. از حامد که همه ی زندگی ام را به او گزارش کرده بود و از او که برگشته بود. می خواست زندگی ام را دوباره نابود کند، می خواست آزارم دهد. از همه چیز و همه کس عصبانی بودم. علی رضا را کنار زدم و ایستادم.
گفتم:
ـ چی می خوای بشنوی؟ وقتی نه سالم بود، خواهرم رو برداشت و رفت، حالا برگشته و ادعای ارث می کنه.
ـ چرا این قدر عصبانی هستی؟ می خوایم آروم با هم حرف بزنیم. تو می دونی چرا رفت؟
چند نفس عمیق کشیدم. نمی توانستم تمرکز کنم، نمی توانستم آرام بگیرم. همه چیز داشت از دست من خارج می شد. باید به روی خودم کنترل می داشتم.
انگشتانم را مشت کردم و گفتم:
ـ آره، چون براش هیچ اهمیتی نداشتم، چون از من بدش میومد.
ـ امکان نداره، اون که به نظر خیلی ...
"امکان نداره؟" او چه می دانست که می گفت امکان ندارد؟ چطور به خودش اجازه می داد بدون دانش به قضاوت بنشیند؟ چیزی روی میز بود. برداشتم و به سمت سالن پرت کردم. تمام وجودم می لرزید. صدای شکسته شدن چیزی در خانه پیچید.
داد زدم:
ـ حرف نزن. تو نمی دونی با من چی کار کرده، نمی دونی وقتی رفت چقدر زجر کشیدم، تو هیچی نمی دونی.
نفس های به شماره افتاده ام خیلی زود و غیر منتظره به هق هقی بی امان تبدیل شد. دلم می خواست داد بزنم، دلم می خواست فرار کنم، دلم می خواست تنها باشم و بمیرم. چرا؟ چرا من؟ خشمم برای کنار زدن دستانی که برای به آغوش کشیدنم جلو آمدند کافی نبود. دستان علی رضا سخت و شاید کمی خشن از پشت سر به دورم حلقه شد. سرم را خم کردم و با انگشتانم آرنج هایش را محکم گرفتم. پلک هایم را به هم فشار دادم، اما تاثیر خاصی بر روی متوقف شدن اشک هایم نداشت. پای راستم را چندین و چند بار به زمین کوبیدم. این لحظه ها حتی از لحظه هایی که او مقابلم ایستاده و به چشمانم زل زده بود، سخت تر، آزار دهنده تر و غیر قابل تحمل تر بود.
ـ معذرت می خوام عزیزم، متاسفم، من فقط در موردش کنجکاو بودم، همین. نمی خواستم ناراحتت کنم.
چند نفس عمیق کشیدم. هیچ بوی شیرین یا حتی ملایمی نمی آمد. فقط تلخی عطر علی رضا بود و حرارت بدنش. لبم را گاز گرفتم. سرش را میان گردنم فرو برده بود و گاهی بوسه ای روی شانه و گردنم می نشاند. نفس های داغ و منظمش را احساس می کردم. چند لحظه تنها به روی نفس هایش تمرکز کردم و با آن همراه شدم. فاصله ی کوتاه نفس هایش را با نفس هایم پر می کردم. وقتی نفس هایمان ریتم گرفت، متوجه شدم دیگر گریه نمی کنم، که آرامم.
صدایش کردم، خیلی آرام.
ـ علی رضا؟
ـ جانم؟
نفس بعدی ام بی اختیار با این کلمه تکه تکه شده از دهان و بینی ام خارج شد. کمی از فشار دستانش کاسته شد. نفس عمیق دیگری کشیدم. هنوز تلخی عطرش تنها بویی بود که به مشامم می رسید. ریتم آرام و منظم قلبش را به خوبی با پشتم احساس می کردم. انگار قلبش درست در جایی نزدیک شانه ام می زد. صاف ایستادم و چشمانم را باز کردم. درست در مقابل سالن ایستاده بودم. به تکه های شیشه ای که روی زمین، تنها چند قدم دورتر از من افتاده بود، خیره ماندم. چند دقیقه ی قبل من چیزی را از روی میز برداشته و به سمت سالن پرت کرده بودم. ضربان قلبم تند شد.
romangram.com | @romangram_com