#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_476
چرخید و دکمه ی آسانسور را زد. دو ثانیه ی بعد در آسانسور باز شد. بی آن که به پشت سرش نگاهی بیندازد، سوار شد. درست نقطه ای میان کابین کوچک آسانسور ایستاد. داشت به من نگاه می کرد. کاش این ثانیه های کِش دار و بی پایان، به انتها می رسید. دست چپش را دراز کرد و دیدم که دکمه ی طبقه ی چهاردهم را فشار داد. "لعنتی". کیانا؛ او از همه چیز خبر داشت و مقصر تمام این ها بی هیچ تردیدی حامد بود. او همه چیز را گفته بود. سنگینی آزار دهنده ی چشمانش را احساس می کردم و نگاهم به روی کیف و دستش ثابت مانده بود. با هر دو دست، دسته ی کیفش را مقابل پایش گرفته بود. به حلقه اش خیره شدم. درهای آسانسور بسته شد. دیگر از بوی شیرین و ملایم، از نگاه چشمان سیاه و درشت، از او، خبری نبود. تنم شل شد. دستان پر قدرت علی رضا به دور بدنم حلقه شد. چشمانم را بستم.
سه سال و دو ماه قبل برای رصد به کویر لوت رفته بودم. یکی از همان کاروان سراهای قدیمی که با خشت و گل ساخته شده بود. ساعت پنج بعد از ظهر اتومبیلم را مقابل کاروان سرا پارک کردم. لپ تاپ و تلسکوپ و کیفم را برداشتم و بی آن که توجه کسی را جلب کنم، از پله های بلندِ کم عرض، در آن دالان تاریک و تنگ بالا رفتم. هوا واقعا گرم بود. در عرض چند دقیقه، تمام تنم خیس عرق شد. با دقت و حوصله، تمام پشت بام بزرگ کاروان سرا را گشتم و در نهایت جایی که فکر می کردم کمتر در دید و دور از دسترس بقیه ی مشتاقان رصد ستاره هایم است را، انتخاب کردم. مشغول جاگذاری تلسکوپ بودم که متوجه بقیه شدم. اتومبیل هایی که یکی یکی در نزدیک اتومبیلم پارک می شدند و صدای خنده و صحبت جوان هایی که برای رصد می آمدند شدم. حضور آراد را هم در کنار بقیه، به یاد داشتم. پیش بینی درستی بود. اگر چه چند نفری متوجه حضورم شدند، اما هیچ کس برای قرار دادن تلسکوپش در نزدیکی من پیش قدم نشد. اکثرشان بعد از جاگذاری و تنظیم تلسکوپ هایشان، به داخل کاروان سرا باز گشتند، اما من در تمام مدت، در گرمای تابستان کویر، در کنار تلسکوپم، روی لبه ی پشت بام نشسته بودم و با لپ تاپم کار می کردم.
رصد فوق العاده ای از بارش شهاب سنگ ها بود. تک تک لحظه هایش را به خاطر دارم. قلبم در تمام مدت با ریتمی نامنظم و تند می زد. هیجان این همه نزدیکی به ستاره هایم، این چنین قلبم را به تپش وادار کرده بود. تمام شب از سوراخ کوچک تلسکوپم به آسمان خیره شده بودم و تند و بد خط، نکات کوچک و با اهمیتی که با دیدن هر شهاب در ذهنم شکل می گرفت را، روی کاغذ یادداشت می کردم. با روشن شدن آسمان، نفسم را بیرون دادم و منتظر شدم. خارج شدن در شلوغی پشت بام کاروان سرا، کار من نبود. باید منتظر می ماندم. تلسکوپ را جمع کردم و روی زمین نشستم. باز هم گرمای تابستان کویر را روی پوست تنم احساس می کردم. بطری آبم چند ساعت قبل تمام شده بود و از صبح زود که دفتر را به قصد کویر ترک کرده، چیزی نخورده بودم. ضعف داشتم و به شدت تشنه بودم. چشمانم تار می دید و تنها منتظر ترک کردن همان چند نفری بودم که سمت دیگر پشت بام، جایی در نزدیکی پله ها ایستاده بودند و حرف می زدند و می خندیدند. با دیدن حرکتشان برای پایین رفتن از پله ها، از جا بلند شدم. از جا بلند شدم و همه چیز سیاه و تار شد. از حال رفته بودم.
در آغوش علی رضا، نه از حال رفته و نه غش کرده بودم. تنها تمام انرژی ام را برای سر پا ایستادن از دست داده بودم. احساس کردم که مرا روی دست هایش بلند کرد و وارد خانه شدیم.
ـ صدای من رو می شنوی؟ سارا؟ سارا جواب من رو بده، حالت خوبه؟
مرا روی چیزی نرم گذاشت. چشمانم را به سختی باز کردم. نیاز به انرژی داشتم. اگر چه تار می دیدم، اما می توانستم لبخندی که علی رضا بر لب آورد را ناواضح ببینم. گوشه ی لبم به سختی بالا رفت. لبه ی مبل نشست و دستم را گرفت.
ـ هر وقت آماده ی توضیح دادن بودی، من برای شنیدن آماده ام.
با گرمای دستش، آن لبخند و نگاهش، دوباره انرژی گرفتم. به پهلو شدم و چشمانم را بستم.
گفتم:
ـ چیزی برای توضیح دادن وجود نداره.
ـ اما من می خوام همه چیز رو بدونم. خیلی وقته می خوام ازت بپرسم، اما چون ناراحت می شدی سوال نکردم، اما الان دیگه نمیشه. بگو چی شده؟
کاملا جدی بود و دلخور. نگاهش کردم. اخم محوی روی پیشانی اش نشسته بود و دیگر لبخند نمی زد. دستم را از میان انگشتانش خارج شدم و نشستم. انرژی که ناگهان از وجودم محو شده بود، آرام آرام دوباره باز می گشت.
گفتم:
ـ من که بهت گفتم، به خاطر ارث پدرم ازم شکایت کردن، همین.
ـ و این صحبت های چند دقیقه قبل چی بود؟
ـ این چیزها به خودم مربوطه.
ـ ظاهرا همه در جریان هستن، جز من.
ـ نه این طوری نیست.
romangram.com | @romangram_com