#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_475


ـ مثلا چند روز دیگه.





لرزش بدنم بیشتر شد. "لعنتی". لعنت به حس مادرانه ای که بارها و بارها برایم امتحانش را پس داده بود و به آن اعتماد داشتم. تمام تلاشم برای سر پا ماندن داشت از بین می رفت. تنها خواسته ام رفتن او بود. نفس های تند و نامنظمم بوی تلخ و آشنای علی رضا را نمی داد. این بوی شیرین و ملایم کلافه ام می کرد. پس علی رضا کجا بود؟ چرا دستم را نمی گرفت؟ چرا حرفی نمی زد؟ دلم می خواست سرم را برای دیدنش برگردانم، اما نمی توانستم و نمی خواستم نگاهم را از چشمان درشت و سیاهش جدا کنم. نگرانی هر حرکت کوچک و غیرمنتظره اش، اجازه ی این کار را به من نمی داد. نگاهش را دیدم که به جایی پشت سرم حرکت کرد و ثابت ماند. لبخند زد. کاش لبخندهایش این قدر واقعی نبود.

گفت:

ـ دلم می خواست یه جور دیگه با هم آشنا بشیم، ولی خب نشد. حامد خیلی از شما تعریف می کنه.

گرمای حضور و دستش را احساس کردم.

گفت:

ـ آقا حامد به من خیلی لطف دارن.

حس حضور دستش که به دور کمرم حلقه شد، بیشتر از چیزی که تصور می کردم خوب و آرامش بخش بود. برای دو ثانیه چشمانم را بستم. گرمای تنش را سمت چپ بدنم احساس می کردم.

علی رضا ادامه داد:

ـ درسته آشنایی خوبی نبود و ...

چشمانم را باز کردم. "لعنتی". نگاهش درست به روی چشمانم من ثابت مانده بود. کوچک ترین حرکاتم را تحت نظر داشت. باید بیشتر دقت می کردم.

علی رضا خیلی محکم و گفت:

ـ اگه ادامه ی این آشنایی رو برای یه وقت دیگه بذارید، خیلی ممنون میشم.

لبخندش پهن تر شد. کمی سرش را به سمت راست کج کرد و ابروهاش بالا رفت.

گفت:

ـ البته، خیلی زود دوباره می بینمتون.



romangram.com | @romangram_com