#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_474
ـ سارا تو در مورد مادرت چه فکری می کنی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ هیچی، چون من هفده ساله که ... که ما ... ما ... در ... ندارم.
ـ من بهت یاد دادم درست و محکم حرف بزنی، قاطع باشی، چرا درست نمیگی مادر؟ مادر.
نمی توانستم بیشتر از آن در مقابل لرزش بدنم مقاومت کنم.
ـ لازم نیست این کلمه رو محکم و درست بگم، چون نیازی بهش ندارم.
ـ پس چرا داری می لرزی؟
می لرزیدم. تمام تلاشم برای متوقف کردنش بی فایده بود. چرا علی رضا دخالتی نمی کرد؟ چرا حرفی نمی زد؟ می خواستم فرار کنم، اما نمی توانستم حرکت کنم. نمی توانستم نگاهم را از نگاهش جدا کنم. به یاد آوردن این که او همیشه بیشتر از محمدرضا، به روی من و ساره نفوذ داشت، چندان هم سخت نبود. او همیشه بیشتر از محمدرضا و کمتر از ساره مرا می شناخت.
ـ از این که مجبور نیستم ببینمت، حس خوبی دارم.
هدفش آزار من بود، اما من داشتم می رفتم. می رفتم و حتی اگر موفق به آزارم می شد، نمی توانست زجری را که خواهم کشید را ببیند.
ادامه دادم:
ـ حامد مسلما بهت گفته دارم میرم.
گوشه ی لبم بالا رفت. این یک نکته ی نورانی در میان سیاهی بی انتها بود. دوباره لبخند زد. لبخندی واقعی و آرام.
سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:
ـ من خیلی به حس مادرانم اعتماد دارم و خودت بارها و بارها تجربش کردی، یادت میاد؟
البته که به حس مادرانه ی او اعتماد داشتم. چه می خواست بگوید؟
با همان لبخند گفت:
ـ می دونی حس مادرانم بهم چی میگه؟ میگه خیلی زود، می بینمت.
بالا تنه اش را جلو آورد و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com