#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_473


و شنیدم که گفت:

ـ میشه لطفا از این جا برید؟

ـ من به دامادم هم اجازه نمیدم توی مسائل بین من و دخترم دخالت کنه، تو حتی هنوز دامادم هم نیستی، پس وقتی دارم با دخترم حرف می زنم، شما دخالت نکن.

خیلی محکم و قاطع این کلام را بر زبان آورد. چرخیدم، به چشمانش خیره شدم، ستاره های چشمانش زیبا بود. "لعنتی".

دست به سینه به چشمانش زل زدم و گفتم:

ـ اگه اجازه نداد ببینمت و باهات حرف بزنم، کار درستی کرده. الان هم هیچ تمایلی به این کار ندارم. حرف هات رو توی دادگاه بزن، اون جا به اندازه ی کافی آدم هست که به حرف هات گوش بده.

ـ اگه بخوای شکایتم رو پس می گیرم، فقط کافیه تو بخوای.

پوزخندی گوشه ی لبم نشست و گفتم:

ـ من حتی نیازی به خواستن ندارم. هیچ چیزی قرار نیست تغییر کنه. واقعا فکر کردی با شکایت کردن می تونی چیزی به دست بیاری؟ نه خانم اشتباه کردی.

ـ موضوع اصلا شکایت نیست، تو هستی.

ـ من؟! خنده داره! اومدی این جا که چی؟ خوب گوش کن خانم، اون دفتر و خونه به نام منه، واقعا فکر کردی تا شکایت کنی من دو دستی اون جا رو می سپارم به تو و اون دخترت؟

سرش را بالا گرفت و گفت:

ـ درست شناختمت، من از اول هم چنین قصدی نداشتم.

ـ نه تو هیچ وقت من رو نشناختی، خودت بهتر از هر کسی می دونی چرا.

لبخندی نرم، آرام و آهسته از لبانش شروع به شکل گرفتن کرد و بعد از چند ثانیه ی نه چندان کوتاه، تمام صورتش را پر کرد. دو قدم به جلو برداشت. تمام تلاشم را برای حرکت نکردن به کار بردم، اما وقتی فاصله یمان به نیم قدم تبدیل شد، بی اختیار نیم قدم به عقب برداشتم و میان چهارچوب در ورودی خانه متوقف شدم.

محکم گفت:

ـ خوب شناختمت، می دونی چرا؟ چون تو بیشتر از هر وقت دیگه ای شبیه خودمی. هنوز به چاقاله حساسیت داری؟ فکر نکن فراموش کردم از رنگ صورتی بدت میاد.

چرا باید هنوز این چیزها را به خاطر داشته باشد؟ مگر نه این که برایش مهم نبودم؟

کمتر از نیم قدم دیگر جلو آمد و ادامه داد:

romangram.com | @romangram_com