#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_472


گفتم:

ـ اشتباه اومدین.

و رو به سرایدار ادامه دادم:

ـ می تونید خانم رو به بیرون راهنمایی کنید.

چرخیدم. به سختی جلوی لرزش بدنم را گرفته بودم. بازوی علی رضا را گرفتم و به داخل آسانسور کشیدم. دکمه ی شماره پانزده را فشار دادم.

ـ سارا باید با هم حرف بزنیم.

قبل از این که دستش را میان درهای آسانسور قرار دهد، درها بسته شدند. وقتی حرکت آسانسور را احساس کردم، وقتی دیگر اویی نبود که تک تک حرکاتم را زیر نظر بگیرد، خود را رها کردم. کنار علی رضا بودم. او همیشه مراقبم بود. او می دانست چطور آرامم کند، اما من نیازی به آرام شدن نداشتم. چیزی که می خواستم، رها شدن از بغضی بود که داشت مرا خفه می کرد. دستانش به دورم حلقه شد و مرا سر پا نگه داشت.

ـ محکم باش سارا، اتفاق خاصی نیفتاده.

حق داشت از من بخواهد محکم باشم، حق داشت بگوید اتفاق خاصی نیفتاده است. با وجود سوال های او، من هیچ وقت در مورد او و ساره حرفی نزده بودم. او چیزی نمی دانست. چند نفس عمیق کشیدم. حتی آن هوایی که ریه هایم را پر کرد و حرکت آرام و نوازش گونه ی دستانش هم نمی توانست آرامم کند. آسمانم می توانست مرا آرام کند، می توانست در مقابل این حسی که تمام بدنم را به لرزش وا می دارد، مقاومت کند. فقط این چند ساعت را باید دوام می آوردم، بعد سوار هواپیما می شدم و می رفتم. اول شیلی و بعد فرانسه و بعد ناسا. ناسا؛ یکی از دوست داشتنی ترین مکان های روی زمین، برای من. با وجود رابرت، چارلی، سعید و خیلی های دیگر، چیزی آن جا وجود نداشت که باعث نگرانی ام شود. ساعت ها بدون هیچ مزاحمی به آسمان خیره می شدم. به دورترین و شگفت انگیزترین نقطه ی دنیا. هیچ لذتی توان برابری با حس عمیق این غرق شدن در میان کهکشان ها، ستاره ها، سیاره ها، خوشه ها، قمرها، سیاه چاله ها و کوتوله ها را نداشت. با توقف آسانسور، چیزی دوباره ذهنم را آشفته کرد. این یک احتمال بود، اما اگر صالحی نمی توانست به موقع حکم ممنوع الخروج شدنم را باطل کند، چه باید می کردم؟ تصور از دست دادن این سفر، دیوانه ام می کرد.

ـ سارا به خودت بیا، چرا این قدر می لرزی؟ آروم باش.

علی رضا شانه هایم را محکم گرفته بود و تکانم می داد. به چشمانش خیره شدم. چطور باید چهار ماه دوری از او را تحمل می کردم؟ صاف ایستادم. لبخند محوی روی لبانش نشست.

ـ این طوری بهتر شد. کلیدت کجاست؟

در داخل کیفم به دنبال کلید می گشتم. مانع از بسته شدن دوباره ی درهای آسانسور شد و با گرفتن دستم، مرا از آسانسور خارج کرد. وقتی کلید را به دستش می دادم، نگاهش را دیدم که برای چند ثانیه ی طولانی، روی لرزش بی وقفه ی دستم ثابت ماند. اول کلید را گرفت و بعد دستم را. به چشمانم خیره شد و بوسه ای به روی انگشتانم زد. لبخند زد و چرخید.

کلید را در قفل چرخاند و گفت:

ـ نگران نباش عزیزم.

صدای باز شدن درهای آسانسور را شنیدم. بوی ملایم و شیرین عطرش، خیلی سریع مشامم را پر کرد. می دانستم آن جاست و نگاهم می کند. آهسته آهسته کمرم را صاف کردم. با یک تصمیم آنی و محکم، لرزش بدنم را متوقف کردم. او آخرین کسی بود که می خواستم بخش ضعیف و شکننده ی وجودم را ببیند.

گفت:

ـ محمدرضا بود که نخواست دیگه ببینمت، اجازه نداد باهات حرف بزنم.

دیدم که حرکت دستان علی رضا هم با شنیدن صدایش متوقف شد. دیدم که در باز شد. دیدم که علی رضا صاف ایستاد و با اخم به سمتش چرخید.

romangram.com | @romangram_com