#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_471


ـ نه.

لحظه ای به چهره ی متعجب و شگفت زده اش خیره شدم. نباید با او این قدر تندی می کردم. او هیچ دخالتی در این موضوع نداشت.

نفسم را بی صدا بیرون دادم و خیلی آرام گفتم:

ـ متاسفم، حالم خیلی خوب نیست.

هنوز نمی توانستم ضربان قلبم را احساس کنم. چشمانم را بستم. کاش آسانسور زودتر می رسید. علی رضا آرام پشت دستم را نوازش می کرد. متوجه بودم که گاهی سرش را به عقب، جایی که زن ایستاده بود می چرخاند. با صدای متوقف شدن آسانسور و باز شدن در، نفس عمیقی کشیدم. تنها بویی که به مشامم می رسید، بوی عطر علی رضا بود. قبل از این که حرکتی برای سوار شدن به آسانسور کنم، صدایش را شنیدم.

ـ سارا؟

تمام وجودم لرزید. ضربان قلبم را احساس کردم. چنان تند می زد که احساس می کردم قرار است هر لحظه قفسه ی سینه ام را از هم باز کند و رو به رویم، کف زمین ببینمش. هفده سال، هفده سال بود که نامم را از زبانش نشنیده بودم. سارا؛ سارا مگر همان هفده سال قبل برایش نمرد؟ پس او این جا، الان، در لابی خانه ی من چه می کند؟ بازوی علی رضا را کشیدم و قدمی به داخل آسانسور برداشتم.

گفت:

ـ شنیدم خیلی خاطر دخترم رو می خوای جناب دکتر زمانی.

جمله اش نه کنایه بود و نه لحن بدی داشت. یک جمله ی عادی و معمولی، اما سخت شدن بدن علی رضا را احساس کردم. داشتم خفه می شدم. داشتم می مُردم. چرا؟ چرا امشب؟ چرا شبی که قرار بود هیچ فکری، خوشی با علی رضا بودنم را ضایع نکند، آمده بود؟ جایی درست میان قفسه ی سینه ام به سوزش افتاد.

علی رضا با صدایی که آشکارا متعجب بود، آرام گفت:

ـ اون زن مادرته؟

انگشتانم را مشت کردم. آن زن هیچ کسِ من نبود. با اخم به سمتش چرخیدم. به چشمانش خیره شدم. می دانستم چشمانش ستاره دارد. روزی که در آغوش محمدرضا جای گرفتم و با هم مقابلش ایستادیم، محمدرضا به چشمان او اشاره کرد و ستاره هایش را نشانم داد. او اولین کسی بود که من ستاره های چشمانش را دیدم. لبخندش را به یاد داشتم.

گفتم:

ـ چی می خوای؟

نیم قدم به جلو برداشت. به زحمت صاف و محکم ایستادم. دلم می خواست فرار کنم. جایی بروم که هیچ وقت نبینمش، هیچ وقت صدایش را نشنوم، اما الان زمانش نبود. باید مقابلش می ایستادم و ثابت می کردم که هفده سال گذشته است و من دیگر آن دختر بچه ی نه ساله نیستم که از دوری اش مریض شوم و اشک بریزم.

گفت:

ـ من چیزی نمی خوام، فقط اومدن کنار دخترم باشم، همین.

داشتم می مُردم، اما به خوبی روی خودم کنترل داشتم. گوشه ی لبم بالا رفت.

romangram.com | @romangram_com