#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_470


در شیشه ای ورودی را باز کرد و گفت:

ـ من غلط کنم شما رو مسخره کنم، خصوصا با این دست سنگینتون؛ فقط برام جالب بود، همین.

با اخم و لبخند دوباره مشت آرام تری به بازویش کوبیدم و با هم وارد لابی شدیم. به سرایدار کچل خیره شدم. از جا بلند شده بود و لبخند می زد. به سمت آسانسور می رفتیم.

سرایدار کچل صدایم زد:

ـ خانم مجد؟





از گوشه ی چشم متوجه کسی شدم که کمی دورتر، از روی مبل های راحتی زرشکی رنگ داخل لابی، بلند شد و صاف ایستاد. به سرایدار خیره شدم.

با لبخند گفت:

ـ اون خانم یه ساعته منتظر شما هستن.

اون خانم؟ احتمالا در مورد همان کسی صحبت می کرد که چند قدم دورتر، در کنار مبل های راحتی لابی ایستاده بود. اول متوجه چرخش سر علی رضا شدم. نگاهم برای لحظه ای خیلی کوتاه، روی خال گردنش ثابت ماند و بعد سرم را به سمت زن چرخاندم.

زن؟! نفسم در سینه حبس شد. با گام هایی استوار، محکم و بلند، سه گام به جلو برداشت و در دو قدمی ام متوقف شد. مطمئن بودم قلبم ضربان ندارد. چهل و شش سال داشت، متولد شانزده آبان بود، یک متر و شصت و نه سانتی متر بلندی قامتش بود، چشمان درشت سیاه رنگ داشت، پوستی روشن و سفید و موهای شکلاتی اش بدون شَک رنگ شده بود. بینی قلمی و گونه های برجسته، لبان قلوه ای سرخ رنگ و پیشانی بلند، ابروهای نازک و یک خال که درست روی انتهایی ترین قسمت لاله ی گوش راستش قرار داشت. لاک کرم رنگ ناخن های پایش، با وجود کفش قهوه ای پاشنه بلندِ جلو بازش، به خوبی پیدا بود. شلوار و مانتوی بلند کرم رنگ بر تن داشت. از همان فاصله هم می توانستم جنس نازک و خنک پارچه ی مانتو و شلوارش را تشخیص دهم. رنگ لاک ناخن های نیمه بلند دستانش هم کرم بود. کیف قهوه ای رنگش را با دست چپ گرفته بود و نمی توانستم با وجود خمیدگی انگشتانش برای گرفتن کیف، آن حلقه ی ساده و نازک طلا را که مطمئنا در انگشت دوم دستش قرار داشت را ببینم. در انگشت سوم دست راستش هم یک انگشتر پر نگین و زیبا دیده می شد. روسری بزرگ کرم قهوه ای نازک و لطیفی بر سر داشت. موهایش بخش کوچکی از پیشانی بلندش را پوشانده بود. با وجود این که عطر ملایم و شیرینی به خود زده بود، اما می توانستم بوی عطر تنش را احساس کنم. نمی توانستم بگویم دلنشین است یا تهوع آور، اما اطمینان داشتم و می دانستم تنِ هیچ کس چنین بویی نمی دهد.

از زمان چرخاندن سرم به سمت زن تا وقتی او سه گام به جلو برداشت و من چشمانم را بستم و بازوی علی رضا را سخت تر چسبیدم، فقط شش ثانیه طول کشید.

گفتم:

ـ بریم بالا، من خستم.

تقریبا علی رضا را به دنبال خودم تا دم در آسانسور کشیدم. وقتی دکمه ی آسانسور را می زدم، دستانم آشکارا می لرزید.

علی رضا آرام سرش را پایین آورد و زیر گوشم گفت:

ـ تو این زن رو می شناسی؟

با اخم و خشم، بلند گفتم:

romangram.com | @romangram_com