#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_469


تا رسیدن به خانه، نه او حرفی زد و نه من کلامی بر زبان آوردم. کنار هم در اتومبیلش نشسته بودیم و به موسیقی آرامی که تمام اتومبیل را پر کرده بود، گوش می دادیم. صدای زن دلنشین بود، اما کلامش تمرکزم را به سمت خود متوجه نمی کرد. تمام توجهم به روی چهره و دستان علی رضا بود. لبخند می زد. لبخندش اگر چه کم رنگ و محو بود، اما نمی توانستم در واقعی بودنش شکی داشته باشم. در تمام مدت دستم را در دست داشت و با انگشت شصت، پشت دستم را نوازش می کرد. گاهی نگاهش را از خیابان می گرفت و به چشمانم خیره می شد و به لب هایم. اگر مشغول رانندگی نبود، بی هیچ تردیدی او را می بوسیدم. قلبم با هر نگاهش ضربان آرام و منظم خود را از دست می داد.

اتومبیل را کمی دورتر از خانه پارک کرد و پیاده شد. پیاده شدم. سرم را بلند کردم و به آسمان خیره شدم. آسمان صاف و شفاف بود. به راحتی می توانستم ستاره ها را ببینم. لبخند زدم. هوای خوبی بود. می توانستیم به پشت بام برویم. زمان زیادی بود که به آن جا سری نزده بودم.

دستم را به دور دست علی رضا حلقه کردم و سرم را به بازویش تکیه دادم. با لبخند و گام هایی آرام، به سمت ساختمان قدم زنان پیش رفتیم. امشب شب آخر بود. قرار نبود هیچ کدام از این لحظه های زیبای با علی رضا بودن را از دست بدهم. خیلی چیزها با فکر کردن، نگران بودن، ناراحت بودن و حتی عصبانی شدن وجود داشت، اما هیچ کدام قرار نبود در این شب خاص ذهنم را به خود اختصاص دهند. دادگاه، دفتر مجله، ممنوع الخروج بودن و ... هیچ کدام، وقتی علی رضا حضور داشت، مهم نبود.

ـ نظرت چیه یه سر به کیانا و وحید بزنیم؟

کیانا و وحید. فردا هم می توانستم آن ها را ببینم، ولی این خواست علی رضا بود.

حلقه ی دستم را به دور دستش تنگ تر کردم و گفتم:

ـ اگه تو بخوای حتما.

ـ بچه ی کیانا دو ماه دیگه به دنیا میاد، می دونستی؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

ـ الان فهمیدم. کریستین، همسر سعید، خیلی عاشق خرید کردنه، می تونم ازش بخوام یه چیزهایی برای بچه ی کیانا بگیره. وقتی به دنیا اومد، به کیانا میگم عکسش رو برام بفرسته. کاش مثل پارمیس خوشگل باشه.

ـ همه ی بچه ها خوشگلن. سارا، هیچ وقت دلت خواسته یه ... یه بچه داشته باشی؟

درست جلوی در ورودی ساختمان متوقف شدم. بچه؟ بچه ی من؟

ـ نمی دونم، هیچ وقت بهش فکر نکردم. بچه ها موجودات عجیبی هستن، آخه خیلی کوچولو و نرمن.

به جمله ی آخرم با صدا خندید، سرش را نزدیک صورتم آورد و با همان لبخندی که تمام صورتش را پر کرده بود گفت:

ـ عجب! کوچولو و نرم؟ همین؟ بچه ها فقط برای تو همین معنا رو میدن؟

گیج و متعجب به چهره اش خیره شدم و گفتم:

ـ آره! اشتباه می کنم؟

سرش را عقب برد و این بار با صدای بلند تری خندید. با لبخند مشت آرامی به بازویش زدم.

ـ داری من رو مسخره می کنی؟

romangram.com | @romangram_com