#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_468


سودی جون لبخندی زد و گفت:

ـ البته که می تونم.

آستین علی رضا را گرفتم و او را به سمت خود کشیدم. دست سودی جون پایین افتاد و متوجه نگاه علی رضا به روی خودم شدم.

گفتم:

ـ بریم؟

ـ باشه عزیزم. نمی خوای از پارسا خداحافظی کنم؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و دوباره آستینش را کشیدم. نفسش را با صدا بیرون داد و در حالی که لبخندی مصنوعی بر لب داشت، با خداحافظی کوتاهی، خانه را ترک کردیم.

با خارج شدن از ساختمان، چشمانم را بستم و سرم را بالا گرفتم. ستاره هایم خیلی دور بودند. من تحمل این همه دوری را نداشتم. نفس عمیقی کشیدم. چیزی راه گلویم را بسته بود.

ـ سارا؟

سرم را پایین آوردم و به چشمانش خیره شدم. من عاشق این چشم های قهوه ای بودم. من شیفته ی لبخندی بودم که روی لبانش نمی دیدم. کاش لبخند می زد. همان فاصله ی کمی که بینمان قرار داشت را طی کردم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. تمام تمرکزم را روی شنیدن صدای قلبش قرار دادم. آرام و کمی، تنها کمی، نامنظم می زد.

گفتم:

ـ اولین دلیلی که من رو برمی گردونه تو هستی.

حرکت آرام و منظم قفسه ی سینه اش برای لحظه ای متوقف شد و بعد من تند شدن ضربان قلبش را شنیدم. دستانش به دور بدنم حلقه شد.

ادامه دادم:

ـ وقتی به صالحی گفتم هیچ دلیلی برای برگشتن ندارم که ناراحت نشدی؟ اون لحظه از دستش خیلی عصبانی و ناراحت بودم.

بوسه ای که بر روی موهایم نشاند را احساس کردم.

گفت:

ـ الان دیگه نه.

سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. درخشش ستاره های چشمانش دو برابر شده بود. زیبا بود.

romangram.com | @romangram_com