#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_467
ـ وقتی گفتی عاشق کیوانی، من حرفی زدم که چرا کیوان؟ حالا تو هم نپرس چرا سارا.
ـ می فهمم دوستش داری، ولی، هر روز یه مسئله و مشکلی پیش میاد. این صالحی همون نبود که چند وقت پیش داشتی به مامان می گفتی؟ همون که توی ...
ـ تمومش کن درسا جان. عزیزم خواهش می کنم به سارا کاری نداشته باش، موضوع اون کمی فرق می کنه.
درسا گفت:
ـ چون فرق می کنه من نگرانتم. این دختره خیلی مناسب تو نیست، قول میدم خودم کسی رو برات پیدا کنم که لیاقتت رو داشته باشه. این همه توجه به این دختر فکر می کنی درسته؟
علی رضا با تاخیر کوتاهی گفت:
ـ نبینم حسودی کنی درسا خانم. خودت رو به زحمت ننداز، اگه بیشتر بشناسیش مطمئنم عاشقش میشی.
چشمانم را باز کردم. سودی جون در دو قدمی ام ایستاده بود.
گفت:
ـ برای علی رضا خیلی عزیزی. از این که می خوای بری خیلی ناراحته.
"لعنتی". من هم ناراحت بودم. من هم دلم نمی خواست از او دور باشم، ولی دلم ستاره می خواست. متورم شدن قلبم را احساس می کردم. دلم می خواست از ورای یکی از آن تلسکوپ های فوق العاده ی ناسا، به آسمان خیره بشوم و لبخند بزنم. لذت دیدن کهکشان ها، ستاره ها، سیاره ها، سحابی های دور دست را، نه از چند عکس ساده، بلکه با چشم خود احساس کنم. ساعت ها با کسانی حرف بزنم که حرفم در مورد کهکشان آندرومدا (پنجاه و نه) و سیستم سیاره ای دو تایی (شصت) درک کنند. علی رضا؛ اولین دلیلی که به خاطرش از این سفر بر می گشتم، او بود.
ـ نمی خواد ناراحت بشی، به خاطر همین تا الان جلوی رفتنت رو نگرفته.
ـ مامان جان!
صدای سرزنش آمیز علی رضا بود. جلو آمد و به چشمان سودی جون خیره شد. به او گفته بود "مامان جان". لرزیدم و نفسم را تکه تکه شده به بیرون فرستادم.
سودی جون دستش را روی بازوی علی رضا گذاشت و گفت:
ـ من هم مثل درسا فقط نگرانتم.
به دست سودی جون و بازوی علی رضا خیره شدم.
علی رضا گفت:
ـ می دونم، ولی واقعا لازم نیست نگران باشید. سودی جون می دونی که می تونی به حرفم اعتماد کنی.
romangram.com | @romangram_com