#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_466


گفت:

ـ می دونی هیچ کس نمی تونه با من این طوری حرف بزنه؟

سردی صدایش توجهم را جلب کرد، اما واقعا چیزی نبود که بخواهم به آن اهمیتی بدهم. او می توانست هر طور که مایل است با من حرف بزند، من هم همین طور.

گفتم:

ـ چون مثل دخترت، عزیزم، به خودم این اجازه رو میدم.

صدای خنده ی آرامش را شنیدم. کم پیش می آمد خنده ی او را ببینم و بشنوم.

ـ تو دادن این حکم من مسئول نبودم، ولی می دونم کار کیه.

هیچ کنجکاوی در موردش نداشتم.

گفتم:

ـ ترتیبش رو دادی، خودت بهم زنگ بزن، نه سامان؛ بهم دروغ گفت.

باز هم خندید. این بار صدای خنده اش خیلی بلندتر از دفعه ی قبل بود.

گفت:

ـ هنوز سر حرفش هست. این پسر سر به زیر ما بد جوری خاطرخوات شده.

نفسم را پر حرص بیرون دادم و گوشی را قطع کردم. چرخیدم. علی رضا درست پشت سرم، با نیم قدم فاصله ایستاده بود. کاش به جای آن اخم عمیقی که تمام چهره اش را پر کرده بود، لبخند می زد. لبخندهایش را دوست داشتم.

به آرامی از کنارش عبور کردم و گفتم:

ـ می تونیم بریم؟

درسا چند گام دورتر دست به سینه، با اخم عمیقی میان ابروانش ایستاده بود و سنگینی نگاهش آزارم می داد. سودی جون هم با لبخند کم رنگی روی مبل نشسته بود. نفسم را با صدا بیرون دادم.

علی رضا را دیدم که از کنارم گذشت و به آشپزخانه رفت. دو قدم به عقب برداشتم و به دیوار تکیه دادم. چشمانم را بستم و سعی کردم با نفس های عمیق و منظم، کمی آرامش پیدا کنم. نمی توانستم، نمی توانستم حرکت عصبی پاهایم را کنترل کنم. نمی توانستم روی صالحی بیشتر از آن حساب باز کنم. نمی توانستم بروم و دیگر برنگردم. علی رضا، چطور باید وجودش را در زندگی ام نادیده می گرفتم؟ صدای گفتگوی درسا و علی رضا را می شنیدم. شروع به جویدن لب پایینم کردم.

ـ معلوم هست داری چی کار می کنی علی رضا؟ دنبال این دختره راه افتادی که چی؟

romangram.com | @romangram_com