#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_465
کاوه خیلی سریع گفت:
ـ به خاطر بعضی تحقیقات ممنوع الخروجت کردن. من هم تازه متوجه شدم، به حامد خبر دارم. امروز ظهر قرار بود بهت بگیم، ولی تو گوش نکردی، حامد گفت خودش یه جوری بهت میگه.
گوشی را قطع کردم و سریع شماره ی صالحی را گرفتم. بعد از اولین بوق، تماس را قطع کرد. نمی توانستم آرام یک جا بایستم. شماره ی سامان را گرفتم. با اولین بوق گوشی را برداشت.
گفت:
ـ سلام سارا خانم. آقای صالحی توی جلسه تشریف دارن، چند دقیقه ی دیگه باهاتون تماس می گیرن.
لعنتی. داشت دروغ می گفت. نمی توانستم دروغ گفتن هیچ کس را تحمل کنم. صدای نفس هایش را می شنیدم. نفس های آرام و یک نواخت صالحی بود. "لعنتی".
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ من فردا ساعت دو و نیم نصف شب پرواز دارم، تا اون موقع فرصت داری این حکم ممنوع الخروج شدنم رو کنسل کنی.
ـ سارا خانم شما باید در مورد این موضوع با خود حاج آقا صحبت کنید.
ـ من هم الان با تو نبودم، داشتم به همون حاج آقایی که داره حرف هامون رو گوش میده می گفتم. حاج آقا صالحی، من فردا میرم، اگه مجبور باشم، غیر قانونی از مرز رد میشم، اما این رو بدون که اگه این طوری بخوام برم، هیچ وقت دیگه بر نمی گردم.
کسی بازویم را گرفت. علی رضا با چشمان گرد شده و دهانی نیمه باز نگاهم می کرد. می دانستم چه ارزشی برای صالحی دارم، می دانستم هر کاری را برای نگه داشتنم انجام می دهد، مگر نه این که ممنوع الخروج شدنم هم به خاطر همین موضوع بود؟
سامان گفت:
ـ سارا خانم شما دارید ...
ـ اگه یک کلمه ی دیگه دروغ بگی، من می دونم و تو! حاجی خودت بهتر از هر کس دیگه ای می دونی که نمی تونی من رو به کاری که دوست ندارم وادار کنی، پس یه تصمیم درست بگیر. روز اولی که اومدی و با محمدرضا، دوست چندین و چند سالت حرف زدی رو یادت میاد؟ گفتم هستم، هنوز هم سر حرفم هستم. بهم پیشنهاد پول کردی، گفتم نمی خوام. وقت و بی وقت برام پروژه فرستادی. یه بار دستت رو رد نکردم. توی کدوم یکی از کارهایی که برام فرستادی، یه خطا و اشتباه پیدا کردی؟ فکر می کنی نمی دونم تک تک حرکاتم رو تحت نظر داری؟ نمی تونی من رو متهم به هیچی بکنی. تصمیم با توئه، فقط خواستم یه چیزهایی رو بهت یادآوری کنم. من فردا میرم فرودگاه، سوار هواپیما میشم و بدون هیچ مشکلی میرم، بعد چهار ماه دیگه بر می گردم و باز هم بدون هیچ مشکلی می تونی روی کمکم حساب کنی، اما ... صالحی این یه تهدید نیست، من دارم دقیقا کاری که قراره انجام بدم رو بهت گزارش میدم، هیچی این جا من رو نمی تونه نگه داره، اگه مجبورم کنی به زور برم، دیگه نمی تونی من رو برگردونی.
ـ سارا دخترم ...
ـ تازگی ها متوجه شدم من فقط دختر محمدرضا مجدم، پس دیگه این کلمه رو نگو حاجی.
نفسش را بیرون داد و باز همان طور شمرده و آرام، مثل همیشه گفت:
ـ اما من مثل دخترم دوست دارم و نمی خوام هیچ وقت ناراحتیت رو ببینم.
ـ تازگی ها این خودت بودی که باعث ناراحتیم می شدی، حواست بود؟
romangram.com | @romangram_com