#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_464
گفتم:
ـ چند دقیقه بهم وقت بده.
شماره ی کاوه را گرفتم. بعد از دومین بوق گوشی را برداشت، اما چیزی نگفت. خودش می دانست چه اشتباهی کرده است که صدایش در نمی آمد.
ـ موضوع شکایت رو از من پنهون کردی چیزی نگفتم، اما دروغ شنیدن رو چطوری باید نادیده بگیرم؟
ـ می دونی که هیچ وقت بهت دروغ نمیگم.
ـ من ازت سوال پرسیدم و تو گفتی نه.
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد و بعد از مکث طولانی گفت:
ـ راستش این موضوع هیچ ربطی به این شکایت نداره.
خشک شدم! ربطی نداشت، پس ...
گفتم:
ـ صالحی؟
ـ خب راستش نه دقیقا، این طوری که فکر می کنی ...
با حرص در حالی که سعی می کردم صدایم را آرام نگه دارم گفتم:
ـ کاوه کجایی؟
ـ دادگاه.
ـ آدرس بده.
ـ باشه، ولی می تونیم توی دفتر من یا دفتر تو حرف بزنیم، هر کجا که راحت تری.
ـ انتخاب با توئه که کجا می خوای نفس های آخرت رو بکشی. من برای حرف زدن نمیام، می خوام بیام به خاطر این طوری حرف زدنت بکشمت.
بی توجه به چهره ی متعجب درسا و سودی جون شروع به قدم زدن کردم.
romangram.com | @romangram_com