#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_463


کاش بغلم می کرد. به آغوشش نیاز داشتم. کاش بغلم می کرد و گرمای تنش، نوازش انگشتانش، بوسه های بی پایانش، همه چیز را از خاطرم دور می کرد. طرد شدن، تنها شدن، ممنوع الخروج شدن. کاش می شد همه چیز را فراموش کنم. دستان علی رضا به دور بدنم حلقه شد. چقدر آغوشش خوب بود. نمی خواستم گریه کنم. دستانم را جلوی دهانم گرفتم و با تمام قدرت فشار دادم. نباید گریه می کردم. نوازش دستان علی رضا میل به گریه را در وجودم تقویت می کرد. خیلی آرام از میان آغوشش بیرون آمدم. ایستادم، باید می رفتم. نفس آرام دیگری کشیدم. حضور هوا را در سینه ام احساس کردم.

با خارج شدن از اتاق، کسی بازویم را گرفت. حرارت آشنای دست علی رضا بود. صدای بسته شدن در را پشت سرم شنیدم. جایی درست میان قفسه ی سینه ام می سوخت.

علی رضا محکم گفت:

ـ سارا، حرف بزن، یه چیزی بگو.

ـ دارم خفه میشم. بریم.

ـ باشه، می ریم، اما اول بشین تا کمی حالت بیاد سر جاش، خیلی رنگت پریده.

اگر کمی بیشتر از اتاق پارسا و پارمیس فاصله داشتیم، سرش داد می زدم. وقتی ستاره ها وجود داشتند، چه کسی به یک رنگ پریدگی ساده اهمیت می داد؟ با خشم بازویم را از میان انگشتانش بیرون کشیدم و به سمت در خروجی رفتم. اول شالم را روی سر انداختم و بعد مانتویم را از چوب رختی برداشتم.

خشم علی رضا را وقتی بازویم را گرفت و مرا سخت به سمت خود کشید به خوبی احساس کردم. با اخم به چشمانش خیره شدم. اخمی که میان ابروان و روی پیشانی اش نقش بسته بود متعجبم کرد! او را هیچ وقت تا این حد خشمگین و عصبانی ندیده بودم.

ـ معلومه داری چی کار می کنی؟ چرا بچه بازی در میاری؟ من سعی دارم کمکت کنم.

ـ من کمک کسی رو نخواستم، حتی تو.

شل شدن انگشتانش را احساس کردم، اما هیچ تغییری در چهره اش ایجاد نشد. همان طور سخت و جدی باقی مانده بود.

گفتم:

ـ تو هیچی نمی دونی، پس سعی نکن کمکم کنی. من می دونم مشکلاتم رو چطوری حل کنم. نمی تونم درک کنم.

تلاشم برای بیرون کشیدن دستم از میان انگشتانش بی فایده باقی ماند.

ادامه دادم:

ـ از اون موقع باید پنهان کاری هاشون رو تحمل می کردم، اما الان دارن بهم دروغ میگن. چطوری باید بهشون اعتماد کنم؟

ـ در مورد چی حرف می زنی؟

ـ من از کاوه پرسیدم و گفت نمی تونن ممنوع الخروجم کنن، اما الان ...

باز احساس خفگی می کردم. دستم را روی گردنم گذاشتم و ساکت شدم. دستم کشیده شد و با برخورد به علی رضا، متوقف شدم. پیشانی ام را به سینه اش چسباندم و چشمانم را بستم. علی رضا حق داشت، رفتارم درست نبود، باید تمرکز می کردم. تسلیم شدن راحت ترین کاری بود که می توانستم انجام بدهم. نفس عمیق دیگری کشیدم. بوی عطر تلخ علی رضا مشامم را پر کرد. همیشه حضورش خوب بود. دستانم را به آرامی به دور کمرش حلقه کردم. باید تصمیم درستی می گرفتم. قبل از هر چیزی، باید می فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. علی رضا بازویم را رها کرد و قبل از این که نوازش موهایم را شروع کند، خود را عقب کشیدم. دو قدم از او فاصله گرفتم و موبایلم را از داخل جیب مانتویم بیرون آوردم. علی رضا شگفت زده نامم را صدا زد.

romangram.com | @romangram_com